پاییز آمدهاست، دلم را به سرپناهی بپوشان با سایهی درختی یا چه بهتر، سایهی خودت! ...میترسم دیگر نبینمت، بروم و بالهای تیز بر من برویند تا ابرها که تو میخواهی پنهان شوی در چشم غریبهای و بسته خواهد شد آن چشم و تو را قفل میکند آن تو. آنوقت، کنارِ صخره، منِ خاموش، تمام کلمات را غرق میکنم در دریا سوتزنان صدا میکنم ماه را بلندش میکنم به بالا و از او عشقی میسازم پرتوان. @*فرياد*
@*فرياد* به زودی . به زودی . به زودی . به زودی . این به زودی کی خواهد بود ؟ چه کلمه هراس ...انگیزی است این به زودی . به زودی ممکن است یک ثانیه دیگر باشد . به زودی می تواند یک سال طول بکشد . به زودی کلمه ای است هراس انگیز . این به زودی آینده را در هم می فشارد ، آن را کوچک می کند و دیگر هیچ چیز مطمئنی در کار نخواهد بود . هر چه هست دودلی و تزلزل مطلق خواهد بود . به زودی هیچ نیست و به زودی چه بسا چیزهایی است . به زودی همه چیز است . به زودی مرگ است ...! هاینریش بل
از تنهاییهای بزرگ و عمیق از غمهای ژرف و بیاساس از اندوههایی که گلو را میفشارند از رویاهای آبستن از بیزمانی از پرسشهایی ابدی بدون پاسخ ...از ریسمانهایی که به هم میبندند دستها را از تلخ و شیرین مکرر نوستالژی چنین آفریده شد این زن به فریاد و سکوت. @*فرياد*
هیچ می دانی چهار میخم کرده ای به شعرهات؟ همین روزهاست که پیاده روهای شهر را طی کنم وبه جای دستهایت سراغ سایه ات را بگیرم. هی آقا، سردردهای مکررت را ریختی میان پلک هام ومن آنقدر گریه کرده ام که رنگ چشم هام رفته است اما خیالت راحت از میان این همه رنگ تنها کندوی چشم های تو عسل کوهپایه های سهند است. حالا پرکشیده ای به آسمان حلول می کنی در کلمات می خواهی شفا دهی این زن کور-را؟ اما نمی دانی؛ سفر، رسم عقاب است و ماندن ،رنج قمری بی پروبال برای هرکه می خواندی آن ورد را من ،سهم خودم را گرفتم از نفسهات حالا دلتنگی ام هم شبیه بیقراری های شماست... @*فرياد*
راستی...!
لبانت شکر هم دارد هنوز ؟؟؟
برای قهوه تلخي هاي دلم مي خواهم
نه گمانم دلت ميكده عشق است
كه از لبانت شراب شيرين مي ريزد
مستي از چشمان تو و دلم پيد است
سرت را بالا بگیر
خیابان از نگاهت خجالت می کشد !
@*فرياد* بگذار کسی نداند دوستت دارم هر روز از مسیرِ رنگینکمان به هم سر بزنیم پنجشنبهها اتفاقی تو را در ماشینم ببینم ... شنبهها پنجره را باز کنم تو آنجا نشستهباشی بگذار کسی نداند دوستم داری هر روز ستاره برایم بفرستی کسی نداند ستاره یعنی چه بگذار کسی نفهمد زیبایی و زنی که با لباسهای رنگی از خوابهایِ من عبور میکند برایِ دیگران یک سایه باشد پنهان از چشمها بیا زیرِ بوتههایِ یاس بخوابیم و بوتههایِ یاس استعاره از هیچچیز نباشد
@*فرياد* در تکلم کورباش کلمات چشم های خسته ی مرا از من گرفته اند اما من اشاره به اشاره از حیرت بی باور شب به تشخیص روشن روز خواهم رسید. پس زنده باد امید!
@*فرياد* به خاطر نمی آورم چه وقت از سال، سال پیر می شود اکتبر – نوامبر – و او چقدر از سرما بدش می آمد پرستو ها را تماشا می کرد که در آسمان گم می شدند و با آهی عمیق از پنجره برمی گشت و فصل خش خش برگ های قهوه ای روی زمین و صداهای عجیب و غریب باد ، درون دودکش، نگاهی به اطرافش می انداخت که ای کاش آن نگاه را از خاطر می بردم، نگاه موجودی مقدس نشسته در آشیان. غروب، زیبا بود و برفی که آرام آرام می بارید و شاخه های عریان که تلو تلو می خوردند اما برایش غرش آتش زیبا بود و گرمای لحاف و جوشیدن کتری. نمی توانم به خاطر بیاورم چه وقت از سال، سال پیر می شود اکتبر – نوامبر – و او چقدر از سرما بدش می آمد
اینایی که بحث اسید پاشی رو مطرح میکنن همونایی هستن که...دم به دقیقه میرم بیخودی تو کلاس دختر مورد علاقشون میشینن اونم بهشون محل....نمیده بعد منم میخندم بهشون