دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

✔کتــ☾ــے ...

آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز این کله پوک... درباره »
✔کتــ☾ــے ...
زن - متاهل
امتیاز: 36177

دنبال‌شدگان

(1372 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(2002 کاربر)

گروه‌ها

(36 گروه)

بازدید

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...

اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...

همه چیز را هم که تقصیر من بیندازی عاشق شدن من تقصیر توست !!

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...

آرزو هایم هوایی شده اند... مدام بر باد می روند...

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...

تنهایی یعنی خسته شدم ازتکرارِ شنیدن '' مواظب خودت باش '' ! ! ! تو اگر نگران حال من بودی که نمی رفتی. . . می ماندی

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...

بـگـذار سـخـت باشم و سـرد !! بـاران کـه بـاريــد... چـتـر بـگـيـرم و چـکـمـه!!! ... خـورشـيـد کـه تـابـيـد... پـنـجـره ببـندم و تـاريـک !!! اشـک کـه آمـد... دسـتـمـالـي بـردارم و خـشـک !! او کـه رفـت، نـيـشخـنـدي بـزنـم و سـوت...

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...

دلگـــــــــیر نباش دلتــــــ که گیر باشـــــــــد رها نمی شـــــــــوی

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...

خون که قرمزه رنگ عشقه اما اشک که بیرنگه درد عشقه . . .

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...

تـــــــــــو همانــــی پیچیده در رویای کاغذی ام مــــــــــن همان خیال باف همیشگــــــــی . . . !

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...

ببیــــن با من چه کردی آن قدر زدم به سیـــــــــــم آخر که پاره شـــــــــــد . . . !

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...

دلم میخواد خو...چیه ندیدی.....تاحالا مث من من دلم خیلی نگاهشومیخواد همون که ارومه...همون که دیونم میکنه...

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...

الهی بری برنگردی....

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...

بخاطر بیا....

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...

@ســجـی

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...
توسط موبایل

@✔ عـلـ[بابا]ــی

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...
توسط موبایل

@❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁ قرار از دل ابرها رفته است که میان پلک های من به اردیبهشتی ترین لحظه های باران رسیده اند دیگر نامه ای از دست باد نخواهم گرفت پیراهن آبی ات را نخواهم دید وتو سراسیمه از راه نمی رسی تاطرحی از چشم های من در دفترت ترسیم کنی صدایم کن، بگذار نامم به هوای دهانت آغشته شود من هنوز هم به آن دو پرنده فکر می کنم که در چشم های توبال بال می زنند ونمی دانند زنی که زیر باران گم شده بود دستهایش در آسمان جامانده وحالا پاره ای ابر سفید قلم به دست این شعر را تمام می کند.

این ارسال را بازنشر کرده است.
✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...
توسط موبایل

دیگر نمی خواهم سخنی بگویم؛ از آنچه میان من و تو گذشته است گرچه مرا آزرده است اما اینک به تاریخ پیوسته است / تمام توانم را بکار بستم، آنگونه که تو نیز کردی / دیگر سخنی نیست تا بر زبان آوریم؛ و نه تکخال معجزه آسایی که عیان داریم/ ... همه چیز از آنِ غالب می شود / و مغلوب در گوشه ای با حقارت خویش می ایستد / می ایستد در جوار آنکه غالب است، این تقدیر برنبشته ی اوست / من در میان بازوانت بودم / گمان می کردم بدانجا تعلق دارم / در ذهن خود می پروراندم که معقول جلوه کنم / برای خود پرچینی ساخته بودم، آشیانه ای / گمان می کردم که در آنجا نیرومند خواهم بود / اما گمانم باطل بود، نادان بودم / اسیر دست آئین ها / خدایان در آن بالاها تاسی می اندازند / ذهن هاشان از قالبی یخی نیز سردتر است / درست در همان هنگام، یکی این پایین، عزیزی را از دست می دهد / همه چیز از آنِ غالب می شود / و مغلوب، راهی جز فروغلتیدن در اعماق ندارد / به همین سادگی، به همین روشنی / من چرا دیگر ناله و شکوه براه کنم / اما به من بگو، او نیز تو را آنگونه می بوسد که من پیشتر می بوسیدمت؟ / احساس مشابهی در تو برمی انگیزد، آنگاه که نامت را..