پسر گفت : نه ، نیستی دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من بدهی ؟
پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم
دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟
پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های الماس اشک چشمانش را نوازش میکرد
اما پسر دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد و گفت :
تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی
من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از آن را
و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد
واقعا آخـ آخ آخ .....!
13 سال و 1 ماه و 5 روز و 17 ساعت و 49 دقيقه قبلمثه ...
13 سال و 1 ماه و 5 روز و 17 ساعت و 40 دقيقه قبلمثل وحدت اسلامی...
13 سال و 1 ماه و 5 روز و 17 ساعت و 37 دقيقه قبلمثل تو برا من تموم شدی
13 سال و 1 ماه و 5 روز و 17 ساعت و 36 دقيقه قبل
13 سال و 1 ماه و 5 روز و 17 ساعت و 1 دقيقه قبل