محمود تجلّی
عروسکا ... عروسکا ... کجایید ؟! چهارزانو میشینم ، چشمامو می بندم و میرم تو فکر. مثل ایکیوسان. میرم به کودکی. دلتنگی هامو، خاطره هامو ورق می زنم.. یادش بخیر.. دلم برای معصومیت هایدی تنگه ، برای اون چهره ی غمگین حنا پشت ماشین نخ ریسی. برای شجاعت های پسر شجاع و پیپِ پدرش. دیگه تو کوچه خیابونا اثری از رد پای ترنادو نیست. روی در و دیوارهای شهر علامت z نمیبینم. حتی روی شکم چاق گروهبان گارسیا ها. هنوز وقتی دریا می رم دلم یه غول خوشگل صورتی میخواد. دوست دارم محکم بشینم پشت سرندیپیتی و همه ی دریا رو زیر آبی بریم. این روزا روی پاگرد پله ها هرچقدر هم منتظر بمونی ، حتی سایه ی بابالنگ درازو هم نمیتونی ببینی. مادربزرگه اگه الان زنده باشه ، فکر کنم دیگه تنهاست. یا شاید با هاپوکمار. من از همون اول می دونستم هیچکس جز هاپوکمار از ته دل مادربزرگه رو دوست نداره. دلم برای تام سایر و هاکلبری هم خیلی تنگه. رفیق هم رفیقای قدیم. هنوزم وقتی یاد غربت و عشق گالیور میفتم دلم میگیره. این روزا دیگه کسی واسه رسیدن هاچ به مادرش دعا نمیکنه. اون موقعا ، آدم اخموها رو هم می شد دوست داشت. دلم برای کاکروی دوست داشتنیم ت
این ارسال را بازنشر کرده است.
این پستو یه بار دیگه بذار تو گروه خودمون
14 سال و 5 ماه و 11 روز و 13 ساعت و 41 دقيقه قبلمرسی همشهری