mahnazam
گـاهـی مـثـل بـاران بـایـد بـاریـد، زنـدگـی بـخـشـیـد، طـراوت داد، و رفــــت . . /
mahnazam
شب که میشود نبودنهایت را زیر بالشت میگذارم و شجاعت خود را زیر سوال میبرم دوام میاورم تا فردا ؟؟!!
mahnazam
شهر شب با مردم چشمک زنش/ غصه هامو ریخته توی دامنش /ازدهام کوچه های بی کسی/پر شده از یک بغل دلواپسی
mahnazam
خون می گریم که چرا این دل من باز تنگ است که چرا رنگین کمان شهر من بی رنگ است که چرا نیست کسی یار دلم چرا این قلب کوچک من تنها است چرا هیچکس مرا دوست نداشت دوست داشتن من شاید که گناه است م یگویم و حدس میزنم که چرا دل تنگم شاید عشق در دل من بی سهم است...
mahnazam
پــس از مــن کســي اگــر تــرا ببــوســد، روي لبهــايــت تــاکستــانــي را خــواهــد يــافــت کــه مــن کــاشتــه ام . . .
mahnazam
نگاه کن چگونه ماه من ستاره گریه می کند برای آسمان تو !
mahnazam
از عجایب عشق همین است : تنها همان آغوشی آرامت می کند که دلت را بدرد می آورد .
mahnazam
خدایا ! میوه ی کدام درخت باغت را گاز بزنم که از زمین رانده شوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
mahnazam
از نبش قبر سکوت چه میخواهی ؟ نگاه تو هم مثل شراب تلخ است می دانی تلخ یعنی روزگار من...
mahnazam
ســلامتی اونایی که بی ریا بودن ولی کسی باورشون نکرد
mahnazam
ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن از برای سود، در دریای بی پایان علم عقل را مانند غواصان، شناور داشتن گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن چشم دل را با چراغ جان منور داشتن در گلستان هنر چون نخل بودن بارور عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب علم و جان را کیمیاگر داشتن همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن
mahnazam
مست میکنم و دو رکعت نماز میخوانم، بلکه خدا باورش شود، چون در مستی، ریا ، دروغ نیست .. .