مهشاد
باز باران بى ترانه گریه هایم بى بهانه مى خورد بر سقف قلبم باورت شاید نباشد خسته است این قلب تنگم
مهشاد
گاه گاهی که دلم تنگ و نگاهم ابری است ، کاش میشد که تو را میدیدم
مهشاد
سرگذشت غم هجران تو گفتم با شمع ، شمع آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد.
مهشاد
در سکوتم تو همیشه حاضرى و من همیشه به یادت سرشار از سکوتم!
مهشاد
باخیال توبه سر بردن اگر هست گناه، باخبرباش که من غرق گناهم هرشب
مهشاد
`با`هیچ `با`ر`ا`نی`
`رد` `پا`یت `از`کو`چه` `ها`ى`
قلبم` پاک` `نمیشود`
مهشاد
یاد سهراب بخیر آنکه تا لحظه خاموشی گفت:تو مرا یاد کنی یا نکنی من بیادت هستم!
مهشاد
نگاه میکنم از غم به غم که بیشتر است
به خیسی چندانی که عازم سفر است
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم
که سرنوشت درختان باغ من تبر است..
مهشاد
دوستان خوب خوشه های مرواریدند که داشتن آنها ثروت و دیدن آنها سراسر لذت است
مهشاد
تخته سیاه قلب من پر از نوشته های توست. نیمکت چوبی دلم واسه همیشه جای توست.
مهشاد
اگر نهایت دوست داشتن در قطره هاى باران باشد. من دریاها را به تو تقدیم مى کنم.
مهشاد
راننده اسکناس مچاله را از من گرفت و پرسید:یک نفرید؟ مکثی کردم و بی حوصله گفتم:بله اقا، خیلی وقته.
مهشاد
کاش دهخدا مى دانست دلتنگى … اشک … فاصله … بى وفایى … تعریفش فقط دو حرف است » تو «