دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مهشاد

لایک فراموش نشه/مرسی درباره »
مهشاد
زن - مجرد
امتیاز: 3613

دنبال‌شدگان

(753 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(583 کاربر)

گروه‌ها

(202 گروه)

بازدید

مهشاد
مهشاد

بت ها شکستنی بودند و باورها ماندگار… چه ساده بود ابراهیم!

مهشاد
مهشاد

این تیر €———> بخوره به قلب کسی که قدر گلی مثل تو رو ندونه.

مهشاد
مهشاد

تورا آرزو نخواهم کرد ، هیچ وقت ! تورا لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی،با دل خود نه با آرزوی من

مهشاد
مهشاد

خداوندا، مگذار آنچه را که حق می دانم به خاطر آنچه که بد می دانند، کتمان کنم . . .

مهشاد
مهشاد

@✔کتــ☾ــے ... آرامش چیست ؟ نگاه به گذشته و شکر خدا نگاه به اینده و اعتماد به خدا نگاه به اطراف و جستجوی خدا نگاه به درون و دیدن خدا لحظه هایت سر شار از بوی خدا . . .

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
مهشاد
مهشاد

خدایا راهی نمیبینم ، آینده پنهان است اما مهم نیست همین کا[!]ت که تو راه را میبینی و من تو را . . .

مهشاد
مهشاد

الهی در شب قبرم بسوزان / ولی محتاج نامردان مگردان اعطا کن دست بخشش همتت را / خجل از روی محتاجان مگردان . . .

مهشاد
مهشاد

خدایا من حواسم به همه هست به جز تو پس تو هم حق داری، حواست به همه باشه به جز من . . .

مهشاد
مهشاد

خیلی از یخ کردن های ما از سرما نیست! لحن بعضی ها زمستونیه!

مهشاد
مهشاد

@الهام امسال زمستون خیلی قشنگه چون با تو آغاز میشه!با تو نیستم با کفشمم

مهشاد
مهشاد

@الهام سوزی که برف داره،بارون نداره/معرفتی که تو داری،هیچ کس نداره!

مهشاد
مهشاد

پروردگارا : آرامش را همچون دانه های برف آرام و بی صدا بر سرزمین قلب کسانی که برایم عزیزند ببار

این ارسال را بازنشر کرده است.
مهشاد
مهشاد

یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه… راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!… کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!!!

مهشاد
مهشاد

دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود... مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن. یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده. رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست. پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش. در واقع از روی لجبازی هم که باشه هر کسی رد بشه به اون یکی پول میده ولی نه به تو. گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین" بازاریابی یاد بده!

مهشاد
مهشاد

پدر : پسرم چرا از من و مامانت فاصله گرفتی ؟ چرا با مادرت قهری ؟ پسر : اگه فاصله افتاده ! اگه من با ننم قهرم ، تو کاری با ننم کردی ، که فکرشم نمیکردم