م.رضا مقصودی آملی
زود رنجیدن اگرجرم من ساده دل است / جمع یاران ابدی بادا مرا عزلت خویش !
م.رضا مقصودی آملی
دل به مهرتوسپردیم ونمیدانستیم / عاشقی این همه افسوس وندامت دارد!
م.رضا مقصودی آملی
ای آفتاب خوبان می سوزداندرونم / یک ساعتم بگنجان درسایه عنایت !
م.رضا مقصودی آملی
"زال"تنهاباحرکتی افساراسبش رامیکشدو آرامش میکند.اکنون بی تاب دیداریاراست وکا[!]ت ازدرگاه قلعه نگاهی نثارش کندتاقلبش آرام گیرد.تاآخرین وداع راکرده باشد تاچون بادنزد سپاهیانش برگرددو...امایادش آمد: هرگزازمعشوق خودچیزی مخواه/ بی تمناباش حتی درنگاه!هراسی برجانش مستولی می گردد."بهمن"جوان است وکم تجربه سپردن سپاه آنهم درست درمرزتورانیان خطری بس بزرگ بود.شنیدها عذابش میداد.اما قلبش زمزمه وارگفت:باآنچه شنیده ای شروع نکن.باآنچه که احساس میکنی شروع کن!و وقتی شنیده باشی محکوم به تردیدی! نور فانوس ازدرگاه قلعه پرتوافشانی میکند برتلاطم هستی و روانش."رودابه"درآن ظلمات چندباری فانوس راتکان میدهد تامانع رفتن زال شود.امافرمانده نمی خواهد دیده شود و همه رابیدارکند!ناگهان احساس میکند طنابی ازدرگاه آویزان است!فوری به مدد ریسمان بالا میرود.اماباحیرت درمی یابد این زلفان یاراست.!!رودابه بادیدن چهره بهت زده زال عاشقانه میگوید: از آن پرورانیدم این تار را / که تادستگیری کند یار را ! !
م.رضا مقصودی آملی
مدام بااستادم ازمباحث عدیده وندیده میگفتم ومی پرسیدم وشگفت آنکه ابهاماتم دوچندان میشد!روزی با اوروانه بازارشدم و بیدرنگ مقابل نانوایی سنگکی ایستاد.گفت:خوب نگاه کن ! اما نمیدانستم به چه باید بادقت بنگرم.؟فرمود:خمیرداخل تنورمی شود همه ی سنگریزه های ریزودرشت می چسبند به خمیرخام!امابعدازآنکه خوب درهرم آتش برشته شد.تنهاباتکانی همه سنگها می ریزندوجدامی شوند!نان سبکبال می شود.ما نیزاینگونه ایم./حاصل عمرسه سخن بیش نیست/خام بدم پخته شدم سوختم /استاد ادامه داد این غوغاوهیاهو ناشی ازخامی ماست.نشنیده ای این کلام بزرگ مردرا؟ ازخامی دیگ است که درجوش وخروش است./چون پخته شدو لذت دم یافت خموش است !