محمد مهدی
در سکوت تنهایی چقدر با هم حرف زدیم چه زود خسته شدی خسته شدی یا خسته ات کردن برای تو فرقی نمیکند ولی برای من چرا...
محمد مهدی
از یخ نبود ، دل شمعی که آب شد …
محمد مهدی
هر روز پریشان ترت میشوم مستانه توهم عاشق ترم میکنی رندانه
محمد مهدی
کاش می شد بود و زندگی کرد گاش میشد دفترم را باز کنم قلم بر دست بگیرم وخاطرات با تو بودن رااز اول یک به یک تکرار می کردم ولی هرگز نخواهد شد تو در خاکی ومن پژمرده از بیداد زمانم
محمد مهدی
دیر شده نازنین پرستوها رفتهاند و دیگر برای هیچ کس دلتنگ نمیشوم دلتنگی نیست ، تنگ دلی ست این که غربال میکند همهمان را اینروزها
محمد مهدی
حافظ ...: اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را امیر نظام گروسی در جواب حافظ ...: اگر آن کرد گروسی بدست آرد دل مارا بدو بخشم سر و دست و تن و پا را جوانمردی آن باشد که ملک خویشتن بخشی نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را دکتر انوشه در جواب امیر نظام گروسی ...: اگر آن مهرخ تهران بدست آرد دل ما را به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را سر و دست و تن پا را به خاک گور می بخشند نه به آن مهلقای ما که شور افکنده دنیا را ...
محمد مهدی
غنچه ازخواب پريد و گلي تازه به دنيا امد خار خنديدو به گل گفت سلام و جوابي نشنيد خار جنبيد ولي هيچ نگفت ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود دست بي رحمي امد نزديک گل سراسيمه ز وحشت لرزيد تيغ ان خار در ان دست خليد وگل از مرگ رهيد صبح فردا که رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت سلام
محمد مهدی
در ان هنگام که دستان نسیمی سرد ز روی سنگ فرش یک خیابان می برد پوسیده برگی زرد در این اندیشه می مانم....... اگر روزی بیفتم از دو چشمانت کدامین باد خواهد برد تن زرد و فروپاشیده ی من را؟؟؟... .
محمد مهدی
افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق
محمد مهدی
چهار شمع به آهستگي ميسوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش ميرسيد.شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هيچ كسي نميتواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم كه به زودي ميميرم....... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد شمع دوم گفت: من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن بمانم......... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت. شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار دادهاند و اهميت مرا درك نميكنند، آنها حتي فراموش كردهاند كه به نزديكترين كسان خود عشق بورزند .............. طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد. ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: چرا شما خاموش شدهايد، همه انتظار دارند كه شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد ......... سپس شروع به گريستن كرد........... پــــــــس...شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانيكه من وجود دارم ما ميتوانيم بقيه شمعها را دوباره روشن كنيم، مـن امـــيد هستم. با چشماني كه از ا
محمد مهدی
به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي
سوگند جان.../
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 16 ساعت و 38 دقيقه قبل
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 16 ساعت و 37 دقيقه قبلبرن حرفاشون رو بزنن هر چی خودشون تصمیم گرفتن.../
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 16 ساعت و 37 دقيقه قبلباشه واستا عکساش رو الان بهت خطاب میدم ببین پسرم چه چیزی یه

12 سال و 10 ماه و 27 روز و 16 ساعت و 33 دقيقه قبلبعد عکسا رو نشون هانا خانم بده
باشه داش.../
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 16 ساعت و 30 دقيقه قبل