محمد مهدی
پدربزرگ «مجنون» عزيز نيز «ليلي» پدر هميشه «خسرو» و مادرم، عروس خانه، «شيرين» چرا، چرا نبايد كه عاشق تو باشم؟
محمد مهدی
واقعا عشق یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
محمد مهدی
چرا به مادر لقب سلطان غم رو دادن ؟ چرا نگفتن سلطان شادی؟
محمد مهدی
خدایا چی میشد اون برگرده ....
محمد مهدی
كاش آسمان حرف كویر را می فهمید و اشك خود را نثار گونه های خشك كویر می كرد. كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائین آمدن دستها مستجاب می شدند. كاش مهتاب با كوچه های تاریك شب آشنا تر بود. كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمی سپرد. كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معنی داغ اشك گم نمی شد. كاش مرگ معنای عاطفه را می فهمید كاش كاش كاش ......
محمد مهدی
روزی از گورستانی می گذشتم روی تخته سنگی نوشته یافتم كه نوشته بود: " اگر جوانی عاشق شد چه كند؟ " من هم زیر آن نوشتم: " صبر " برای بار دوم كه از آنجا گذر كردم زیر نوشته ی من كسی نوشته بود: " اگر صبر نداشته باشد چه كند؟ " من هم با بی حوصلگی نوشتم: "مرگ" برای بار سوم كه از آنجا عبور می كردم انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد اما زیر تخته سنگ ، جوانی را مرده یافتم
محمد مهدی
گفتم دوستت دارم ، چه صادقانه پذیرفتی ، چه فریبنده آغوشم برایت باز شد ، چه ابلهانه با تو خوش بودم ، چه کودکانه همه چیزم شدی ، چه زود نیازمندت شدم ، چه حقیرانه به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی ، چه ناجوانمردنه وازه غریب خداحافظ به میان آمد ، چه بی رحمانه و من سوختم ، چه عاشقانه ولی هنوز هم دوستت دارم غریبه...
محمد مهدی
*پرسید به خاطر كی زنده هستی؟ با اینكه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هیچ كس. پرسید پس به خاطر چه زنده هستی؟ با اینكه دلم فریاد میزد "به خاطر تو" با یك بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ چیز. ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالیكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسی كه به خاطر هیچ زنده است .
محمد مهدی
پای سگ بوسید مجنون خلق گفتندش چه بود، گفت این سگ گاهگاهی کوی لیلی رفته بود...
محمد مهدی
نقــّـــــــــاشِ خــــوبی نــــبودم... اما ایـــــــــــــن روزها... به لطـــــــــــفِ تــــــــــو... انـــتظــــــار را دیـــــــــــدنی میکـــــِـــــــشـَـم....!!!! ..
محمد مهدی
تو رفتی با یک جمله من ، رفتی ولی نمیدونستی با رفتنت به سرم چی میاری .....
محمد مهدی
خسته ام ...! خسته نبودنت ...! خسته از روزهایی که بی تو شب میشود و شبهایی که باز هم بی تو میگذرد تا که طلوعی و غروبی دیگر بیایند و باز هم گذر زمانها که بی تو میگذرد ...! میگذرد ...! میگذرد و باز هم میگذرد
محمد مهدی
خدايا! اين دل شکسته را جز دستهاي مهربان تو درماني نيست واين دست بسته را جز از ابر احسان تو باراني ، نه.
سوگند جان.../
12 سال و 10 ماه و 28 روز و 5 ساعت و 28 دقيقه قبل
12 سال و 10 ماه و 28 روز و 5 ساعت و 27 دقيقه قبلبرن حرفاشون رو بزنن هر چی خودشون تصمیم گرفتن.../
12 سال و 10 ماه و 28 روز و 5 ساعت و 27 دقيقه قبلباشه واستا عکساش رو الان بهت خطاب میدم ببین پسرم چه چیزی یه

12 سال و 10 ماه و 28 روز و 5 ساعت و 22 دقيقه قبلبعد عکسا رو نشون هانا خانم بده
باشه داش.../
12 سال و 10 ماه و 28 روز و 5 ساعت و 19 دقيقه قبل