یادته یه روز بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده....گفتم اگه بارون نیومد چی؟گفتی اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمون گریش میگیره....گفتم یک خاهش دارم:وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار.گفتی بهم چشم.حالا امروز من دارم گریه میکنم نه آسمون میباره و نه تو کنار منی
با نگاهم به گل گفتم:از تو زیباتر چیست؟گفت:زندگی.زندگی کردم دیدم زیباست اما بی وفاست.به زندگی گفتم :از تو زیباتر چیست؟گفت:عشق.عاشق شدم دیدم زیباست اما میسوزاند.به عشق گفتم این چه رسمی است؟از تو زیباتر چیست؟گفت:دوستی .یاری جستم و در اوج زیباییها غرق شدم.
بازهم منم و یک برگه سفید و یه جعبه مداد رنگی و مدادی در دستم که نوک آن از خون بدنم روح میگیرد و تمام رقص هایش بر برگه رقص گریه چشمانم است.
مداد آبی را بر میدارم......همان مدادی که برای رنگ کردن آسمانمان همیشه در دستانمان بود...همان مدادی که با رنگ آرامشش و صدایی دریائیش برای هم آرامش نقاشی می کشیدیم
و حالا سبز را بر میدارم.....همان سبزی که برای همه فصول استفاده کردم تا معنای سردی زمستان نچشی؛تا پاییزت برگهایش سبز باشد و تابستان گرمت سبزتر از همیشه عمرت...همان سبزی که زندگیمان را با آن رنگ کردم تا همیشه در نشاط آن باشی و دل لطیفت هیچگاه نلرزد
حا نوبت زرد است......با زرد خورشید را می کشم که هماه گرمای عشق توست....همان روشنایی طلایی عشق توست؛همان عشق طلایی که داشتی و من داشتم...همان رنگ طلوع چشمانت در هنگام بیدار شدن خواب...خوابی که همیشه در آن می خندی...
قرمز را بر میدارم و در زیر پاهایت فرشی می کشم به بلندی آسمان و رویش را با تمام قلبم برایت طرحهایی از دل میزنم؛طرحی از تو و عشقت....و حال به لبهایت میکشم و آنها را مانند شراب ناب قرمز می سازم...رنگی که از دیدنش مست می شوم و خود را برای بو سه ای از لبان ویرانگرت که درون وجودم رو میمکد آماده می سازم.
و حال....هنگام مستی رنگ هاست...سازم را بر میدارم و میزنم و مدادها روح گرفته اند و در نقش صفحه میرقصند....چمنزار می کشند و گل و خانه ای می کشند...اما تو میگویی جاده بکش و من حال ساز نمیزنم
...میترسم بروی مثل آن روز که با گریه بین ریلها ندیدمت و چه سوختم...
... وخدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم ......دکتر علی شریعتی
چه دردی بیشتر ازاین که دردم را نمی دانی ، به چشمم خیره میمانی ، نگاهم را نمی خوانی ، بمن گفتی چراسنگی ، چرا اینگونه دل تنگی ، من از درد تومیمیرم ، نگودیگرنمی دانی…