mardomsalari
عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است / ور به سختی گذرد ثانیه هم بسیار است .
mardomsalari
گــاهــی وقــتــا زنــدگــی یــعــنــی دوســت داشــتــن تــو بــی هــیــچ امــیــدی بــرای داشــتــنــت
mardomsalari
کاش تا دل می گرفت و می شکست ... عشق می آمد کنارش می نشست
mardomsalari
داد درویشی از سر تمهید_سر قلیان خویش را به مریدی _گفت که از دوزخ،ای نکو کردار _ قدری آتش بروی آن بگذار _ بگرفتا، ببرد و باز آورد _ عقد گوهر ز درج غاز آورد _ گفت که در دوزخ هرچه گردیدم _ درکات جهین را دیدم _ آتش و هیمه و ذغال نبود _ اخگری بهر اشتعال نبود _ هیچ کس آتشی نمی افروخت _ ز آتش خویش هر کسی میسوخت.ز آتش عمل خویش ....
mardomsalari
مـــرد ی را علت قولنج افتاد ـ تمــام شب از خــدای درخواست کــه بادی از وی جــد ا شود ـ چــون سحر رسید ناامید گشت و دست از زنـــدگی شسته، تشهد میـــکرد و می میگفت ـ بار خــد ا یا بهشت نصیبم فــرمای ـ یکـــی از حا ضران گفت ـ ای نــا دان از آغــاز شب تا ا ین زمـــان التما س بادی داشتی پذ یرفته نیامــد ـ چگــونه تقاضای بهشتی که و سعت آن به انــدازه آسمانها و زمین است از تو مستجاب گــــردد ـ
mardomsalari
گر تو را با ما تعلق نیست ، ما را شوق هست ..... ور تو را بی ما صبوری هست ، ما را تاب نیست
mardomsalari
بسکه جفا ز خار و گل،دید دل رمیده ام...... همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام
mardomsalari
چوکاروان رود،فغانم از زمین برآسمان رسد - دور از یارم خون می بارم.
mardomsalari
همه شب نام چون نی، که غمی دارم ..... دل و جان بردی اما ، نشدی یارم
mardomsalari
از آتش سودایت دارم من و دارد دل .....داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی
mardomsalari
از آتش سودایت دارم من و دارد دل .....داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی
mardomsalari
من از دلبستگی های تو با آئینه دانستم .... که بر دیدار طاقت سوز خود ،عاشق تر از مایی
mardomsalari
تار و پود هستیم بر باد رفت ..... عاشقی ها از دلم ، دیوانگی ها از سرم
mardomsalari
سرم بالین تنم بستر نداره ..... دلم جز شوق ته در سر نداره