maryam
از آن روزی که سربازی به پا شد—ستم بر ما نشد بر دخـــتران شد بسوزد آن که سر بازی به پا کرد—تمام دخـــتران را چشم به راه کرد
maryam
هی لعنتی، میخواهم توصیفت کنم: خیاط نبودی اما خوب وصله های جور واجور به من زدی آشپز نبودی اما چه آش چربی برایم پختی کفاش نبودی اما چه به اندازه کفش رفتنم را دوختی و من دیوانه نبودم.. اما چه دیوانه وار دوستت میدارم هنوز
maryam
سر پستم رسیدم خوابم آمد — محبت های مادر یادم آمد نوشتم نامه ای با برگ چایی — کلاغ پر میروم مادر کجایی نوشتم نامه ای با برگ انگور — جدا گشتم دو سال از خانه ام دور
maryam
فصل عوض میشود جای آلو را خرمالو میگیرد جای دلتنگی را دلتنگی l
maryam
دوتا زن توی اتوبوس برای یک صندلی خالی دعواشون میشه راننده میگه: اونی که مسن تره بشینه روی صندلی !هر 2تا زن به هم نگاه کردن و صندلی خالی ماند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
maryam
به احترام رفتنت کلاهی را که روی سرم گذاشته ای را برمیدارم...
maryam
زیرا صدای طپش قلب م اکنون که برای تو مینویسم احساس میکنم که تنها ضربان قلبم را به رشته تحریر در میآورم زیرا صدای طپش قلب من جز صدای عشق تو نیست. اینک من ثانیه های وجودم را مینگارم از آن روی که جز به یاد و سپری نمیشود. نفسهای خود را در اختیار قلم قرار میدهم تا به خطی ازعشق بدل نماید که نفس جز به یاد تو بر من سزاور نیست.
maryam
در اولین صبح عروســی ، زن و شوهــر توافق کردند که در را بر روی هیچکس باز نکنند . ابتدا پدر و مادر پسر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند . اما چون از قبل توافق کرده بودند ، هیچکدام در را باز نکرد . ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند . اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت : نمی تونم ببینم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را روشون باز نکنم . شوهر چ یزی نگفت ، و در را برویشان گشود . سالها گذشت خداوند به آنها چهار پسر داد . پنجمین فرزندشان دختر بود . برای تولد این فرزند ، پدر بسیار شادی کرد و چند گوسفند را سر برید و میهمانی مفصلی داد . مردم متعجبانه از او پرسیدند : علت اینهمه شادی و میهمانی دادن چیست ؟ مرد بسادگی جواب داد : ♥ چـــون این همـــون کسیــــه که ، در را برویم باز میکنـه !!!
maryam
می روم نگو چه زود می روم نگو احساس نداشت می روم نگو حیف, جایش خالیست... پر می كند دیگری جایم را می روم در شبی كه صبحش را جای دیگر خواهم دید می روم نگو دوست داشتن بلد نبود نگو احساسش را گم كرد بگو در احساس ها گم شد می روم حتی بغض نكن می روم تو اخرین دیدار را به یاد دار............ و بدان در قلبم جاودانی!
maryam
مرده شور تو و آن عشق ات را ببرند که همه برای عشق شان ” گل ” می چینند اما تو … تنها چیزی که برای من می چیدی……. ” صغری , کبری ” بود
maryam
هووووووووووووووووووووووووومننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن هومن نیستی