زن... جنس عجیبی ست ! چشم هایش را که می بندی , دید دلش بیشتردلش را که میشکنی , باران لطافت از چشم هایش سرازیر انگار درست شده تا . . .روی عشــــق را کــــــم کند
سال ها در بند کلماتی بودم که به حلقه شعرم بیاورد تو را تا من عاشقانه بگویم حرف های سرنوشتم را اما این عنکبوت حریص هرکسی را که شبیه تو بود به خانه آورد... به گمانم وقت عبور رسیده است دیگر از این تهی دستی .