سوگُلツ
سکوت...اما ازون سکوتایی که باطنش یه عالمه فریاده.
سوگُلツ
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس لبانش می لرزید گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر - سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟ نگاهش که گره خورد در نگاهم بغضش ترکید قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش - ماماااا..نم .. ما..مااا نم .... صدایش می لرزید - ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟ گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید هق هق , گریه می کرد آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت - ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟ این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو , کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام - من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ... ادامه دیدگاه
سوگُلツ
سلامتیه اونایی کهــــــــ...........هیچی.سلامت باشینــــــــ
سوگُلツ
تو لبخند میزنی ومن آغاز می شوم . تو شیرین لبخند میزنی . لبخند تو ، اگر تمام زندگی نباشد ، بخش بزرگی از آن است . تو لبخند میزنی ، آرام و بی مهابا.کاش می توانستم تمام لبخندهایت را بگذارم توی صندوقچه ی دلم و یا قاب کنم و بزنم به دیوار اتاقم و بنشینم هر روز یک دل سیر نگاهشان کنم . کاش میتوانستم طعم لبخندهایت را بنوشم و آن را چون طعم کودکی تنهایم ، زیر زبان نگه دارم .
سوگُلツ
اخییییییییییییی اذرم تموم شد....
سوگُلツ
دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است . . . . ... . . . . به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی..
سلام
خوش اومدی خوش گذشت
13 سال و 9 ماه و 26 روز و 12 ساعت و 56 دقيقه قبلخوفی؟
13 سال و 9 ماه و 26 روز و 12 ساعت و 46 دقيقه قبلخوفی؟
13 سال و 9 ماه و 26 روز و 12 ساعت و 46 دقيقه قبلسلام دادا وحید جای شما سر سبز بلی خوب بود
13 سال و 9 ماه و 26 روز و 8 ساعت و 54 دقيقه قبلممنونم جوادجان
مرسی اوه چه خوب
13 سال و 9 ماه و 25 روز و 19 ساعت و 26 دقيقه قبل