قرار شد با خدا يك عكس يادگاري بگيريم، قرار شد من لبخند بزنم، قرار شد او به آسمان تكيه كند، قرار شد من يك پيراهن صورتي بپوشم، گفتم: خدايا! صورتي دخترانه است! گفت: عاشقانه است! ضمنا قرار شد خدا هم صورتي بپوشد. گفتم: خدايا! صورتي عاشقانه است! گفت: عاشقانه تر سراغ ندارم! قرار شد عكس را در بهشت بگيريم، گفتم: خدايا! مرا به بهشت راه ميدهي؟ گفت: راهت را پيدا كن! قرار شد من در عكس نشسته باشم، قرار شد خدا ايستاده باشد، گفتم: خدايا! خسته نمي شوي؟ گفت: وقتي تو نشسته باشي خسته نمي شوم! قرار شد اين عكس را قاب بگيريم، گفتم: خدايا! قابش از چوب است يا طلا؟ گفت: مهم نيست قابش چه باشد، مهم آن است كه كجا آويزانش كني! گفتم: خدايا! كجا قاب را بياویزيم؟ گفت:در دلت! بالاي سر عشق!
ترجمه
13 سال و 3 ماه و 24 روز و 23 ساعت و 36 دقيقه قبلlikeeeeeee
13 سال و 2 ماه و 10 روز و 3 ساعت و 31 دقيقه قبل
13 سال و 2 ماه و 10 روز و 3 ساعت و 11 دقيقه قبلgood!!!!
13 سال و 2 ماه و 3 روز و 10 ساعت و 16 دقيقه قبلbe ghole charli chaplin
13 سال و 1 ماه و 28 روز و 43 دقيقه قبلtoye rakhtekhab hich mardi
na mehrabon nist