خُِوب پَ اشکال نداره صبح نیم ساعت راه میری بعدش یِهویی یادت میاد که ما بهت میگفتیم برو بگیر بخواب که نرفتی بَعدش سر کلاس که خوابت گرفت عَقلِت سرجاش میاد
از وقتی چشم وا کردم یه کامپیوتر کنارم بود....
قشنگ یادمه ویندوز ش دو هزار بود...یه فتوشاپ داشت یه آ[!]...همین!
با هاش بزرگ شدم تا همین دو سال پیش که جاشو به لب تاب داد با ویندوز هشت...
از همون اول ش از آدم ا دورم کرد...دور ِ دور....
آخرین باری هم که چهار تا آدم دیدم...میتینگ بود....
ترجمه
13 سال و 3 ماه و 21 روز و 17 ساعت و 19 دقيقه قبلlikeeeeeee
13 سال و 2 ماه و 6 روز و 21 ساعت و 14 دقيقه قبل
13 سال و 2 ماه و 6 روز و 20 ساعت و 54 دقيقه قبلgood!!!!
13 سال و 2 ماه و 3 ساعت و 59 دقيقه قبلbe ghole charli chaplin
13 سال و 1 ماه و 24 روز و 18 ساعت و 26 دقيقه قبلtoye rakhtekhab hich mardi
na mehrabon nist