*اعتراف می کنم مامان بزرگ خدا بیامرزم توی ۹۵ سالگی فوت کرد. صبح روزی که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بودیم و همه داشتن گریه می کردن. جمعیت هم زیاد بود. من و داداشم تو بغل هم داشتیم گریه می کردیم. اشک فراون بود و خلاصه جو گریه بود. یکهو دختر خالم که تازه رسیده بود اومد تو حیاط و با جدیت داد کشید: مامان بزرگ زود رفتی! این رو که گفت کل خونه رفت رو هوا… حالا خندمون قطع نمی شد.
ترجمه
13 سال و 3 ماه و 26 روز و 4 ساعت و 53 دقيقه قبلlikeeeeeee
13 سال و 2 ماه و 11 روز و 8 ساعت و 48 دقيقه قبل
13 سال و 2 ماه و 11 روز و 8 ساعت و 28 دقيقه قبلgood!!!!
13 سال و 2 ماه و 4 روز و 15 ساعت و 33 دقيقه قبلbe ghole charli chaplin
13 سال و 1 ماه و 29 روز و 6 ساعت قبلtoye rakhtekhab hich mardi
na mehrabon nist