mohmmad
سهراب ،گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی . . . گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی . . . گفتی زیر باران باید رفت ! رفتم ولی . . . او نه چشم های خیس و شسته ام را . . . نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید . . . فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده !!
mohmmad
نسیه می برند تمام وجودت را٬ می بلعند عشقت را٬ دلت را می دزدند و روزی به خود می آیی که غارت شده ای.سر در زندگیت بزرگ می نویسی "نسیه ممنوع حتی شما دوست عزیز"...بزرگ نوشته ای اما کوچک شده ای٬ کوچک تر از آنی که باور کنند آنچه را که نوشته ای....