mohmmad
یک روز دروغ به حقیقت گفت میای بریم دریا شنا کنیم؟حقیقته ساده و زود باور پذیرفت.آنها کنار دریا رفتند. حقیقت تا لباسهایش را در آورد دروغ آنهارا دزدید و فرار کرد.از آن به بعد حقیقت عریان و زشت است, ولی دروغ در لباس حقیقت زیباست. .
mohmmad
چقدر سخته دوری .....از تو....
mohmmad
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن خاموش باش. قرنها نالیدن به کجا انجامید؟ تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خود باشی .
mohmmad
چه خوبه اعتماد کردن به کسی حتی شده یکبار تو زندگی.....
mohmmad
خداوندا چرا دل آفريدي ؟ چرا اين دل را عاشق آفريدي ؟ اگر عاشق شدن جرم و گناه است چرا سيماي زيبا آفريدي ؟
mohmmad
پشته چراغ قرمز پسرکی با چشمانی معصوم و دستانی کوچک گفت: چسب زخم نمیخواهید؟؟ پنج تا ۱۰۰ تومان! اهی کشیدم با خود گفتم :تمام چسب زخمهایت را هم که بخرم نه زخمهای من خوب میشود نه زخمهای تو...