mohmmad
عشق" انسان را داغ مي كند و "دوست داشتن" انسان را پخته هر داغي روزي سرد مي شود ولي هيچ پخته اي ديگر خام نمي شود.
mohmmad
من تشنه صدای تو بودم که می سرود در گوشم آن کلام خوش دلنواز را چون کودکان که رفته ز خود ؛ گوش می کنند افسانه های کهنه لبریز راز را آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت بال بلور قوس و قزح های رنگ رنگ در سینه قلب روشن محراب می تپید من شعله ور در آتش آن لحظه درنگ گفتم خموش « آری » وهمچون نسیم صبح لرزان و بیقرار وزیدم به سوی تو اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم در سینه هیچ نیست بجز آرزوی تو ....