مرا کسی نساخت ، خدا ساخت ؛ نه آن چنان که " کسی می خواست " ، که من کسی نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان . او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست . نه از من پرسید و نه از آن " من دیگر " م . من یک گل بی صاحب بودم . مرا از روح خود در آن دمید . و بر روی خاک و در زیر آفتاب ، تنها رهایم کرد . " مرا به خودم واگذاشت "
روباهی موبایلی دید به دست گرفت و زود پرید زاغه از بالای درخت گفت پایین آنتن نمیده بده برات شماره بگیرم. روباه تا موبایل رو داد زاغ گفت: این بجای قالب پنیر سوم ابتدایی!
یه جایی جشن بوده، مرده همینجوری میره تو و شروع میکنه به رقصیدن و بخور بخور. یکی ازش میپرسه: ببخشید! شما رو کی دعوت کرده؟ مرده میگه: من از خونواده عروسم. یارو میگه: ببخشید، ولی اینجا جشن تولده!