مارچلو
دیشب واکنشی از یه دوست دیدم که ذهنمو خیلی مشغول کرد...... امروز وقتی میون صفحه های یه کتاب جدید میگشتم و به رسم بچگی کتابمو می بوییدم، همه این افکار به ذهنم خطور کرد . . . . . . . . . . . . به نام دانایی . . . . بو می کشم . . . . بو می کشد . . . . سرم را میان ورقهای کتابم می برم . . . . سرش را میان دستهایش که سیگاری میان انگشت دارد میبرد . . . . من از عطر کتاب، از جوانه های دیروز درختی که زندگی می بخشید مست می شوم . . . . او در فراموشی دود سیگارش غرق می شود . . . . من... او ... و باز هم من و باز او . . . . با خود می گویم اگر افکارمان جوانه می زد هنوز بوی کهنه جوانه های درختانی که امروز صفحه صفحه بر باورهایمان جوانه ای تازه می زنند و میوه دانایی می دهند را می فهمیدیم . . . . چه شد که من عطر کتاب را، بوی جوانه زدن را می بویم و آن جوانک طعم نخ سیگارش را، بوی دود سوختن را؟ . . . . . . . . کاش آن اتفاق نیافتاده بود که امروز به فکر فرو روم و این دو را، هر دو را، یکجا و در کنار هم، در طاقچه فکرم بگذارم . . . . این کجا و آن کجا
این ارسال را بازنشر کردهاند.
nice
13 سال و 2 ماه و 6 روز و 10 ساعت و 16 دقيقه قبلtnx
13 سال و 2 ماه و 6 روز و 10 ساعت و 15 دقيقه قبلlike



13 سال و 2 ماه و 6 روز و 7 ساعت و 2 دقيقه قبلممنونم
13 سال و 2 ماه و 6 روز و 5 ساعت و 20 دقيقه قبل