حامد*مهدی سابق*
مرد متاهل با منشی خود رابطه داشت. یک روز باهم به خانه منشی رفتند و تمام بعد از ظهر باهم بودند و از خستگی به خواب رفتند. ساعت هشت شب مرد از خواب بیدار شد، به سرعت مشغول پوشیدن لباس شد و در همین حال از معشوقه اش خواست تا کفشهایش را بیرون ببرد و روی چمنهای باغچه بمالد تا کثیف به نظر برسد. بعد از پوشیدن کفشها به سرعت راهی خانه شد. ... در خانه همسرش باعصبانیت فریاد زد: تا حالا کجا بودی؟ مرد پاسخ داد: من نمی توانم به تو دروغ بگویم، من با منشیم رابطه دارم و ما تمام بعد از ظهر را باهم بودیم !!! زن به کفشهای او نگاه کرد و گفت: دروغگوی پست فطرت من میدانم که تو تمام بعد از ظهر را مشغول بازی گلف بودی. ================ نتیجه اخلاقی : مردها همیشه راستگو هستند.
حامد*مهدی سابق*
یعنی بعضی وقتا میخوام با مشت بکوبم پای چشم کسی که 30 دقیقه باهاش حرف میزنی و مشورت میکنی... آخرش میگه چی بگم والا هر طور خودت راحتی...!!!
حامد*مهدی سابق*
تو توالت خونمون یه خوش بو کننده با رایحه قهوه گذاشتیم آدم احساس میکنه داره وسط کافی شاپ جیش میکنه
حامد*مهدی سابق*
فردا.....به نظرت من به اون ,اونم به من میرسه؟
حامد*مهدی سابق*
توسط موبایل
؟ حالا اومدم، همون جا وایسادم؛ حالا اومدم همون جا وایسادم که تقاضای تو رو جواب دادم دراوردم از دسم انگشتر و، جا گذاشتمش همونجا ، دفتر و اما قول دادم به قلبم و خدا، دیگه دل ندم به عشق آدما حیف شعری که نوشتم یادته ؛ شعر من بدم باشه، زیادته، حیف شعری که نوشتم یادته شعر من بده ولی، زیادته ...