حامد*مهدی سابق*
و کسی می گوید سر خود بالا کن... به بلندا بنگر... به بلندای عظیم... به افق های پر از نور امید... و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت...خانه دوست کجاست...!خانه دوست در آن عرش خداست... خانه دوست در آن قلب پر از نور خداست... و فقط دوست خداست...!
حامد*مهدی سابق*
دل تو اولین روز بهار... دل من آخرین جمعه سال... و چه دورند و چه نزدیک به هم
حامد*مهدی سابق*
وقتی نگاه می کنم بودن برای من با تو بهانه نیست دیگر برای من چشمان عاشقت عین حقیقتی معصوم و ساده نیست چشمان خیس من در شک ماندگار بی چشمهای تو دیگر غریبه نیست
حامد*مهدی سابق*
دخــتری هستم به سن بیست و سـه —— فـارغ از تحصیل و درس و مدرسهمدرک لیـسانس دارم در زبـان —— دارم از خود خـانه و ملک و مکان مرغم و خواهم ز بهر خود خروس —— مـانـده ام در حـسرت تـاج عــروس مبل و اسباب و لوازم حاضـرهـست —— ماکرو ویو و چای ساز تا فرش و تخت هست موجود و جهازم کـامل است —— پــول نـقـد و زانـتـیا هم شامل است کـاش جـای این همه پـول و طـلا —— تـور میـشـد شـوهـری در عـشـق ما هرچه خواهـم هست و تـنها شوی نیست —— بر سـرم گـیـسـو و زلف و موی نیست گـیـسـوان را من تراشـیـدم ز بـن —— تا بیـارد بهـر بخــت من شگـون گـیـسـوانـم در بلـنـدی بود تا زیـر کـمـر —— آبـشاری لـخت و صـاف از فرق سر دافم و بـی اِ ف دمـادم چون قـطار —— مانده ام در حسرت یک خواستـگار ترسم از بی شـوهـری گـردم تـلـف —— بر دهـانـم آید از انـدوه کـف آن همه آرایـش و رنگ و لعـاب —— زلفِ مـشـکی یا بلـونـد چون جـوی آب بی اثر بودش برای دلـبـری —— می زدم این سوی و آن سو هر دری هیچ کس من را برای مــن نخواست —— طـرز فـکر و شـخـص ِمن ارزش نداشت لـی
حامد*مهدی سابق*
اندوه های سرد مرا خواب می کنی بانوی یاد و خاطره! از من گذر نکن بی تو حکایت من سرد و ساکت است...