حامد*مهدی سابق*
مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد حتی باغبون نفهمید … که چه آفتی به من زد رگ و ریشه هام سیاه شد , تو تنم جوونه خشکید اما این دل صبورم به غم زمونه خندید
حامد*مهدی سابق*
عشق ... گالری جذّابیست که در آن برخی یکدیگر را می بوسند بعضی ها از آن بوسه ها نقّاشی می کشند و سایرین در حسرت لمس یک بوسه تابلوها را آرام آرام قدم می زنند !
حامد*مهدی سابق*
مرگ از راه میرسد بی انکه باورش کنند ،حتی اگر تلنگری هوشیارگر،از پیش امدنش را به فریاد در اید، نا منتظر است مرگ ،همچون مسافری که به نا گاه در استانه در ظاهر میشود، تا اهل خانه را به شگف در اورد
حامد*مهدی سابق*
باید گذر کرد چون ابر عابری که از اقلیم های بی شمار میگذرد تا در سرزمینی ببارد که سزاورتر است....
حامد*مهدی سابق*
راه ها بسیارند.... ودر های بسته....
حامد*مهدی سابق*
آشنايي يک اتفاق وجدايي يک قانون است پس بيا حادثه ساز وقانون شکن باشيم
حامد*مهدی سابق*
در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش
حامد*مهدی سابق*
هر که مجموع نباشد به تماشا نرود یار با یار سفرکرده به تنها نرود .....(دیدگاه لطفا)
حامد*مهدی سابق*
رخصت زیستن را دست بسته، دهان بسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتیم و منظر جهان را تنها از رخنه ی تنگ چشمی ی حصار شرارت دیدیم و اکنون آنک در کوتاه بی کوبه در برابر و آنک اشارت دربان منتظر! دالان تنگی را که در نوشته ام به وداع فراپشت می نگرم: فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود اما یگانه بود و هیچ کم نداشت. به جان منت پذیرم و حق گزارم! چنین گفت بامداد خسته.