خــــاله سمانـــــه
•قاصدک داشت از کنارم رد میشد گرفتمش قسمش دادم تا بیاد پیشت بهت بگه که من خیلی دوست دارم ....حالا بهت گفته یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الهه
کافه،خیابون،خونه یا هر جا که باشی.می تونیم از دنیا و تلخی هاش جدا شیم...
fatemeh
نحوه ی محبت و نفوذ دانشجو به دل استاد
مریم
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین» کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.» آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین» نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه ... نه!» دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.» آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند
fatemeh
يکي بود يکي نبود..وقتي اين يکي بود اون يکي نبود وقتي اون يکي بود اين يکي نبود..خلاصه ما هم نفهميديم که کي بود و کي نبود اما فهميديم که اون يکي با اين يکي نبود

14 سال و 10 ماه و 17 روز و 12 دقيقه قبلمهدی دارم دنبالر رو جارو میزنم پاتو بردار یه جارو کنم.
14 سال و 10 ماه و 17 روز و 11 دقيقه قبلوقتی دوسش نداشته باشی...مجبوری بگی مرسی
14 سال و 10 ماه و 17 روز و 10 دقيقه قبلبله دقیقا دوستدار
14 سال و 10 ماه و 17 روز و 9 دقيقه قبل
...
14 سال و 10 ماه و 17 روز و 5 دقيقه قبل