راهبه پذیرفت. یک دقیقه بعد ، دو تا پلیس نفس زنان به راهبه رسیدن و از
اون پرسیدن که آیا سربازی رو در حال عبور از اینجا دیده یا نه؟
راهبه جواب داد آره، از اون طرف رفت.
وقتی که اون دو تا پلیس دور شدند سرباز از زیر دامن راهبه بیرون اومد و
گفت، نمیدونم با چه زبانی از شما تشکر کنم ، خواهر روحانی.
جریان اینه که من نمیخوام به افغانستان برم.
راهبه جواب داد: من کاملا درک میکنم.
سرباز ادامه داد: ببخشید، امیدوارم بی ادبی نباشه ولی شما پاهای خیلی قشنگی دارید.
راهبه جواب داد: اگه شما کمی بالاتر رو نگاه کرده بودید یک جفت ... هم
میدیدید ، آخه من هم نمیخوام به افغانستان برم
دو تا یارو میرن سازمان ناسا برای باز دید . تشنه شون می شه اشتباهی سوخت موشک رو بجای اب میخورن . چند دقیقه بعد اولی با موبایل به دومی زنگ میزنه میگه . تو گلوت نمی سوزه و دلت درد نمی کنه و نفخ نکردی و احساس کنی که میخوای بگوزی . دومی میگه اره همچین احساسی دارم . اولی میگه یه وقت نگ###وزی ! من اینکار رو کردم الان دوبی هستم