پشۀ عزیز! باسلام لطفاً حداقل جایی رو نیش بزن که خاروندنش آسون باشه! آخه روی بند انگشت جای نیش زدنه؟ تازه پوستشم که کلفت تر از ساعد و ایناس، واسه خودتم سخت تره که لامصب..........
اگه دخترم به دنیا میومدیم تو دوران [!]بوک به دنیا نمیومدیم که زیر عکسامون 800 تا کامنتِ لاو بذارن و ماهم بگیم میسی عجیجم و عجقم و اینا... تو جهل عربا به دنیا میومدیم زنده به گورمون میکردن.. .......
ــ مارکس : مرغ باید از خیابان رد میشد. این از نظر تاریخی اجتناب ناپذیر بود.
ــ خاتمی : چون میخواست با مرغهای آن طرف خیابان گفتگو بکند.
ــ نیچه : چرا که نه؟
ــ فروید : اصولاً مشغول شدن ذهن شما با این سؤال نشان میدهد که به نوعی عدم اطمینان جنسی دچار هستید . آیا دربچگی شصت خود را می مکیدید؟
ــ داروین : طبیعت مرغ را برای این توانمندی ردشدن از خیابان انتخاب کرده است.
ــ همینگوی : برای مردن . در زیرباران.
ــ اینشتین : رابطه ی مرغ و خیابان نسبی است.
ــ سیمون دوبوار : مرغ نماد زن وهویت پایمال شده اوست. رد شدن از خیابان در واقع کوشش بیهوده ی او در فرار از سنتها و ارزشهای مردسالارانه را نشان میدهد.
ــ پاپ اعظم : باید بدانیم که هرروز میلیونها مرغ در مرغدانی می مانند و از خیابان رد نمیشوند. توجه ما باید به آنها معطوف باشد. چرا همیشه فقط باید درباره مرغی صحبت کنیم که از خیابان رد میشود؟
ــ صادق هدایت : از دست آدمها به آن سوی خیابان فرار کرده بود غافل از اینکه آن طرف هم مثل همین طرف است، بلکه بدتر.
ــ روانشناس : آیا هر کدام از ما در درون خود یک مرغ نداریم که میخواهد از خیابان رد شود؟
ــ نیل آرمسترانگ : یک قدم کوچک برای مرغ، و یک قدم بزرگ برای مرغها.
ــ حافظ : عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران برتو نخواهند نوشت.
ــ بیل کلینتون : من هرگز با مرغ تنها نبودم.
ــ ناصرالدینشاه : یک حالتی به ما دست داد و ما فرمودیم ازخیابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.
ــ سهراب سپهری : مرغ را در قدمهای خود بفهمیم، و از درخت کنار خیابان، شادمانه سیب بچینیم.
ــ طرفدار داستانهای علمی تخیلی : این مرغ نبود که ازخیابان رد شد. مرغ خیابان و تمام جهان هستی را به عقب راند.
ــ اریش فون دنیکن : مثل هر باردیگر که صحبت موجودات فضاییست، جهان دانش واقعیات را کتمان میکند . مگر آنتن های روی سر مرغ را ندیدید؟
ــ سعدی : حکایت آن مرغ مناسب حال تو است که شنیدم که درآن سوی خیابان و در راه بیابان و در مشایعت مردی آسیابان بود.
وی را گفتم : از چه رو تعجیل کنی؟
گفت : ندانم و اگر دانم نگویم و اگر گویم انکار کنی.
ــ رنه دکارت : از کجا میدانید که مرغ وجود دارد؟ یا خیابان؟
ــ لات محل : به گور پدرش میخنده هیشکی نمتونه تو محل ما ازخیابون رد بشه.
ما ایرانی ها وقتی میخوایم از کسی تعریف کنیم :
عجب نقاشیه نکبت…
چه دست فرمونی داره توله سگ…
چقدر خوب میخونه بد مصب…
چه گیتاری میزنه ناکس…
استاده کامپیوتره لامصب…
موی کوتاه به طرف میاد :چه عوضی شدی…
عجب گلی زد بی وجدان…
بی شرف خیلی کارش درسته…
دوستت دارم وحشتناک…!
****
وقتی میخوایم فحش بدیم:
برو شازده…
چی میگی مهندس…
آخه آدم حسابی…
دکتر برو دکتر…
چطوری آی کیو؟
به به! استاد معظم!
کجایی با مرام؟
باز گلواژه صادر فرمودی؟