ای عشقم کجایی تا ببینی گریانم و هر روز در چشمانم حلقه ی اشک جمع شده و از دوریت گریانم و مینالم که چرا در کنارت نیستم ای عشق ابدی من باور داشته باش دوریت ،ذره ای از محبت و عشق و علاقه ی من نسبت به تو نمیکاهد .عشق من ، همه به من میگویند چرا شبها چشمانت گریان است؟ من در جواب انان سکوت میکنم اما ... گاهی دلم میخواهد فریاد بزنم و جوابشان را بدهم و بگو زیرا عشق من که تنها دلیل برای زنده بودن من است در کنارم نیست
تو را دوست دارم اما هنگامي که نيستي از هر صدايي بيزارم حتي اگرصداي آناني باشد که دوستشان دارم زيرا صداي آنها طنين آهنگين صدايت را در گوشم مي شکند مي دانم که دوستت دارم اما افسوس که ديگران دل ساده ام را کمتر باور مي کنند و چه بسا به هنگام گذر مي بينم به من ميخندند زيرا آشکارا مي نگرند نگاهم به دنبال توست
حکایتِ رفاقت من با تو، حکایتِ " قهوه "ایست... که امروز به یاد تو ،تلخِ تلخ نوشیدم ! که با هر جرعه ،بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نه !؟ و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن ،که انتظار تمام شدنش را نداشتم ؛ و تمام که شُد فهمیدم ،" باز هم قهوه می خواهم " !! حتی تلخِ تلخ ♥
آنکه می گوید :دوستت دارَم , دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید . هزار کاکلی شاد در چشمان تو . هزار قناری خاموش در گلوی من . ای کاش , ای کاش , ای کاش عشق را زبان سخن بود ...!