امروز نرفتيم كلاس تو سالن نشستيم كه ما اين معلمو نميخوايم مديرمونم اومد با عصبانيت كلى باهامون حرف زد بعد گفت برين كلاس ما هم گفتيم نميريم اخرش عصبي شد گفت پس همين الان از اين مدرسه برينو ديگه بر نگردين منم گفتم باشه كيفما برداشتم و رفتم بچه ها هم دنبالم اومدن تا رسيديم دم در مديرمون اومد گفت باشه حالا نرين فردا عوض ميكنم
@阿尔玛 "بركت خانه" يك قدم تا فراموشي -- به سختي گام بر ميدارد و از كنار ديوار، مسير تا خانه را در پيش گرفته است؛ ساك كوچكي در دستش است و با دست ديگرش عصاي قهوهاي رنگ را محكم ميفشارد تا بتواند قدمي ديگر بردارد؛ لحظهاي بعد از پشت سر، دستي مردانه ساك را ميگيرد و عصا بر زمين ميافتد؛ نوه مهربان عصاي مادربزرگ شده است.... (روز سالمند مبارک )
مگه پسره؟
14 سال و 11 ماه و 23 روز و 13 ساعت و 39 دقيقه قبل توسط موبایلدختره علی !!
14 سال و 11 ماه و 23 روز و 13 ساعت و 39 دقيقه قبل
دختره من باب شوخی گذاشته
14 سال و 11 ماه و 23 روز و 13 ساعت و 38 دقيقه قبل
14 سال و 11 ماه و 23 روز و 13 ساعت و 37 دقيقه قبل
14 سال و 11 ماه و 23 روز و 13 ساعت و 35 دقيقه قبل