داشتم به دوستم اس ام اس میدادم تو حال خودم بودم یهو بابام به شوخی گفت داری به کی اس ام اس میدی شیطون منم خیلی رک و صریح گفتم عمت!!!. . . . . . . از بیان ادامه داستان معذورم...!!
پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم. پیرزن قبول کرد. فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام.........!!
مرسیییییییییییییییییییی
14 سال و 5 ماه و 21 روز و 14 ساعت و 35 دقيقه قبل



14 سال و 2 ماه و 22 روز و 21 ساعت و 2 دقيقه قبلممنون بیتا جان
14 سال و 2 ماه و 22 روز و 21 ساعت قبلخیلی قشنگ بود...ممنون
14 سال و 2 ماه و 22 روز و 20 ساعت و 57 دقيقه قبلقابلی نداشت.....
14 سال و 2 ماه و 22 روز و 18 ساعت و 25 دقيقه قبل