میترا
پایانی برای قصه ها نیست!! نه بره ها گرگ میشوند نه گرگ ها سیر... خسته ام از جنس قلابی ادمها.... دار میزنم خاطرات کسی را که مرا دور زده ، حالم خوب است اما گذشته ام درد میکند...
میترا
بعضــــــی ها گـــریه نمی کنند ! اما…. از چشـــــم هایشان معـلـوم است که اشکــــی به بــزرگی یــک سـکــــوت ، گــــوشه چشـمـشان به کمیــــــن نشــستـه
میترا
من سردم است و تمام رنگ های گرم دنیا را زنان دیگری شال گردن بافته اند...
میترا
آدمهــــــا . . . یک زمـــــانی . . . در یک جــــایی . . . ناخواسته خودشـــــــان را جا میگذارند و میروند
میترا
یــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام ....برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم � آنقدر تمـــــــــیز میخندم که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی


13 سال و 3 ماه و 12 روز و 10 ساعت و 58 دقيقه قبلچه بامزه است
13 سال و 3 ماه و 12 روز و 6 ساعت و 55 دقيقه قبل