میترا
ناممکن است با واژه های نقابدار از رازهای برهنه گفتن
میترا
لجم می گیرد از الفبا که هیچ حرفی برای گفتن ندارد!
میترا
آخه من چیو تبریک بگم وقتی ياد اون روزها مي افتم كه استاد دیر میکرد و همه فکر میکردن استاد اونروز نمیاد ولی بعد ۲۰ دقیقه استاد با لبخند ملیح وارد کلاس میشد … حالا فاجعه این بود که اونروز قرار بود امتحان هم بگیره … حس اون لحظه رو هنوز دانشمندا نتونستن تولید کنن !
میترا
حالا که رفته ای این روزها دلتنگم دلتنگم که رفته اند آن روزها
میترا
دندانم شکست برای سنگریزه ای که در غذایم بود … دردم گرفت نه برای دندانم ، برای کم شدن سوی چشم مادرم !
میترا
گیسوانم نوازش دستی را می خواهد با طعم نــــــــــاز… نه نیــــــــــــاز…!!!
میترا
می گویند شاد بنویس نوشته هایت درد دارند...! و من یاد مردی افتادم که در گوشه خیابان، باسازش شاد می زد اما...! دلش شور می زد و چشمش تار
میترا
ﻳﻪ زمانی ﻓﺮﺍﻣﻮﺷی ﻳﻪ ﺑﻴﻤﺎﺭی ﺑﻮﺩ ؛ ﻣﺜﻞ ﺍلاﻥ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﻧﻌمت ﺑﺎشه !
میترا
این روزها احساس میکنم چقدر شبیه سکوتم … با کوچکترین حرفی میشکنم … .
میترا
هیچ هم برای خودش عالمی دارد … وقتی “همه” هایت هیچ میشوند ؛ آن وقت “هیچ” برایت یک دنیاست …
میترا
مرا تا بزن ، به قرینه هم تا بزن ! میخواهم تنها درگیر نیمه خودم باشم …
میترا
دوستِ عزیزی که سعی داری با دهن بسته خمیازه بکشی… چه کاریه واقعن ؟ ! جاش سوراخای دماغت باز می شه خب بدتر میشه