میترا
احساس است… مزرعــــه که نیست هـــــی شخـــمش میـــــزنی لعنتــــــی…!
میترا
یـا دیـوار هـای مـا مـوش نـدارنـد ... یـا مـوش هـا کـر شـده انـد ، و نـمی شـنـونـد صـدای نـالـه های پـر از بـغـضـم را ... مـوش هـم مـوش هـای قــــدیم !!!
میترا
آنقدر میوه های سمپاشی شده به خوردمان دادند ، که این روزها با حرف هایمان هم، آدم می کشیم....
میترا
دانشجویی در دانشگاه مدرس (هند) در سال 1948. هنگام مطالعه در شب ، مو های خود را به دیوار می بستند تا خوابشان نبرد ...منو اگه شب امتحان سروته آویزون کنن بازم خوابم میبره!
میترا
اون چه روزیه که همیشه قراره توش رژیم بگیریم و درس بخونیم و مرتب و منظم بریم سر کلاس درس و سرکار... بعله اون روز همون شنبه ننگین است!