میترا
خودم را به شادیِ تو فروختم و ...حواسم نبود که حواست به بهایِ من نیست حال خیالت را می فروشم تا خودم را پس بگیرم
میترا
گـاهی اوقـات فـکر کـردن به بعـضیــها نـاخـوداگاه لبـخندی روی لبـانت مینشاند... دوست دارم ایـن لبخندهای بیگاه ... و این بــعضی ها را ...
میترا
لباسها در آب کوتاه میشوند و برنج ها دراز. در درازای زندگی لباس باش و در پهنای آن، برنج. واگر عمق این پند را نفهمیدی, بدان که تنها نیستی
میترا
دیگر نمیتوانم متن های طولانی را تا آخرش بخوانم تقصیر خودت بود آمدی رفتی ... به هر چه کوتاه عادتم دادی ...