Ammar
دمش گرم … باران را میگویم ؛ به شانه ام زد و گفت : خسته شدی ؟ امروز تو استراحت کن ، من به جات می بارم...
Ammar
چایت را بنوش نگران فرداش نباش ! از گندمزار من و تو مشتی " کاه " میماند برای بادها...
Ammar
خیلی سخته ... به جـایی رسیده ام کـه دیـــــگر نه هیـچ آمدنی آرومـم می کنـه ، و نه هیـچ رفتنی نابـــــــــــودم ..
Ammar
به روزگار بگویید من ترک تحصیل کردم دیگر امتحان نگیرد !
Ammar
موهایش سفید شده بود ... کودکی که یواشکی دفتر خاطراتم را خوانده بود ...
Ammar
ﺍﺯ ﻗـﺼـﻪ ﺍﺕ ﺑـﻴـﺮﻭﻥ ﻣـﻲ ﺁﻳـﻢ ﺍﻳـﻦ ﻣـﺎﺟـﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﻫـﻢ ﺑـﺪﻭﻥ ِ ﻣــﻦ ﮐـﺎﻣـﻞ ﺑـﻮﺩ !