محمد
اسیر فصل خزان گردد عمر آنکس که / دمی اسیر اشک کند چشم مهربان تو را .
محمد
اندازه ی یه سر کبریت دلم برایت تنگ شده ، کوچیکه ولی دنیا رو به آتیش میکشه !
محمد
کارگر خسته ای سکه ای از جیب کت کهنه اش درآورد تا صدقه دهد ، ناگهان جمله ای روی صندوق دید و منصرف شد ، "صدقه عمر را زیاد می کند" .
محمد
فانوس شب وداع ، با هر سوسو / می گفت که آن کوچه ی رویایی کو / او بود و کمی شعر و هوایی ابری / امروز نه ابریست ، نه شعریست ، نه او !
محمد
از تمام دار دنیا ، تنها یک چیز دارم : دوستت !
محمد
خدایم را دوست دارم و باوفاتر از او سراغ ندارم ، به رسم همین وفاداریست که کسانی را که دوست دارم به او می سپارم .
محمد
خداوند پرسید : میخوری یا میبری ؟ گفتم میخورم ، اما افسوس که نمیدانستم لذت ها را میبرند و غصه ها را میخورند !
محمد
هنوز هم نمیدانم اینجا چه فصلیست ، که من کال ماندم و به تو نمی رسم !
محمد
هرقدر رفاقت بکنم می ارزی / اظهار صداقت بکنم می ارزی / آنقدر عزیزی تو برایم ای دوست / صدبار که یادت بکنم می ارزی .
محمد
خاک پایت بوسه گاهم بود و بس / بر سر راهت نگاهم بود و بس / ای نگاهت تکیه گاه خستگی / عشق تو تنها گناهم بود و بس .
محمد
سرم را روی شانه ات بگذار تا همه بدانند "همه چیز" زیر سر من است !
محمد
شادیهایم هدیه به تو ، کم بودنش را بر من خرده مگیر ، این تمام سهم من از دنیاست .
محمد
یاد آن روزی که یاری داشتیم / این چنین خوار نبودیم ، اعتباری داشتیم / ای که ما را در زمستان دیده ای با پشت خم / این زمستان را نبین ، ما هم بهاری داشتیم .
محمد
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را / حالا که دری هست مرا بال و پری نیست / حالا که مقدر شده آرام بگیرم / سیلاب مرا برده و از من اثری نیست / بگذار که درها همگی بسته بمانند / وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست .
محمد
عشق چیز عجیبی نیست ، عزیز دلم ! همین است که تو دلت بگیرد و من نفسم !