محمد_حسینخانی
مامانم که شیشه پاک کن میخرید ، لحظه شماری میکردم تا اون ماده ی داخلش تمومه بشه بعد توش آب پر کنم بازی کنم . این بلند مدت ترین برنامه ریزی بود که تو بچگی انجام میدادم !
محمد_حسینخانی
گاهی عکسی با آدم حرف می زند ... گاهی ساعتها با یک عکس حرف می زنیم ... گاهی عکسی را می پسندیم ... گاهی عکسی احساسمان را به نمایش می گذارد ... گاهی عاشق یک عکس می شویم ... ... ...گاهی یک عکس می شود تمام داراییمان ... گاهی عکسها را پاره میکنیم ! گاهی عکس پاره ای را به هم می چسبانیم ! گاهی عکسی را می سوزانیم ... گاهی یک عکس ما را می سوزاند ! گاهی با دیدن یک عکس ساعتها گریه می کنیم ... گاهی سالها با یک عکس زندگی می کنیم ... و گاهی دیدن یک عکس پایان زندگی است . . . .
محمد_حسینخانی
.لبخند بزن!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
... .
عكاس مدام اين جمله را تكرار مي كند.
...اصلا برايش مهم نيست،كه در وجودت
حتي يك بهانه براي
لبخند نيست ..............................................................
محمد_حسینخانی
مرگ انسان زمانیست
که نه شب بهانه ای برای خوابیدن دارد
و نه صبح دلیلی برای بیدار شدن.....!
محمد_حسینخانی
كاش بيانديشيم به افكاري كه سالهاست در ذهن مان فرو كرده اند وهيچگاه نپرسيده ايم (چرا؟) ... بي انديشيم و بدانيم كه تمام زواياي هستي لايق آن هستند كه حتي براي زمانى كوتاه زير پرچم شك بروند كاش نگذاريم ديگران بجايمان فكر كنند...
محمد_حسینخانی
دنیای بی کینه...رویای من اینه
محمد_حسینخانی
کاش میشد:بچگی را زنده کرد کودکی شد،کودکانه گریه کرد ... شعر ” قهر قهر تا قیامت” را سرود آن قیامت، که دمی بیش نبود! فاصله با کودکی هامان چه کرد ؟ کاش میشد ، بچگانه خنده کرد