محمد_حسینخانی
هرگز ز طرب هیچ نخیزد بنشین... در اندوهی که هرگزش پایان نیست
محمد_حسینخانی
منعَم از مِی مكن ای صوفی صافی! چه كنم گر خدا طينت ما را به مِیِ صاف سرشت؟ تو و تسبيح و مُصَلّا و رهِ زهد و صلاح ...من و ميخانه و زُنّار و رهِ دِيْر و كُنِشْت!
محمد_حسینخانی
ای دل هر دم غمی دگرگون میخور .....گردن بنه و قفای گردون میخور
محمد_حسینخانی
در حالو هوای نمایشگاه عکسم
محمد_حسینخانی
گوش کن، دورترین مرغ جهان میخواند. شب سلیس است، و یکدست، و باز. شمعدانیها و صدادارترین شاخهی فصل، ماه را میشنوند. پلکان جلو ساختمان، در فانوس به دست و در اسراف نسیم، گوش کن، جاده صدا میزند از دور قدمهای تو را. چشم تو زینت تاریکی نیست. پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا. و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشیند با تو و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعهی آواز به خود جذب کنند. پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثهی عشق، تر است.
محمد_حسینخانی
نوبهار است، در آن کوش که خوشدل باشی که بسی گُل بدمد باز و تو در گِل باشی!
محمد_حسینخانی
یک روز صبح «بودا»[۱] در بین شاگردانش نشسته بود که مردی به جمع آنان نزدیک شد و پرسید: - آیا خدا وجود دارد؟ «بودا» پاسخ داد: - بله، خدا وجود دارد. بعد از ناهار سروکلهی مرد دیگری پیدا شد که پرسید: - آیا خدا وجود دارد؟ «بودا» پاسخ داد: - نه، خدا وجود ندارد. اواخر روز مرد سومی همین سؤال را از «بودا» پرسید. پاسخ بودا به او چنین بود: - خودت باید این را برای خودت روشن کنی. یکی از شاگردان گفت: - استاد این منطقی نیست. شما چطور میتوانید به یک سؤال سه جواب بدهید؟ بودا که به روشنبینی رسیده بود، پاسخ داد: - چون آنان سه شخص مختلف بودند و هرکس از راه خودش به خدا میرسد: عدهای با اطمینان، عدهای با انکار و عدهای با تردید.
محمد_حسینخانی
زیر تی غ(نظرتون راجع به عکسم چیه؟؟؟(خیلی دوست میدارم نظرتونو بگید)

13 سال و 5 ماه و 17 روز و 9 ساعت و 30 دقيقه قبلاقا شرمندم


13 سال و 5 ماه و 17 روز و 9 ساعت و 30 دقيقه قبلمن خودم مجبور شدم برم غذا رو گرم کنم
داوود جان چه غذایی دوس داری؟؟؟؟
13 سال و 5 ماه و 17 روز و 9 ساعت و 19 دقيقه قبلفسنجون
13 سال و 5 ماه و 17 روز و 9 ساعت و 18 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 17 روز و 9 ساعت و 17 دقيقه قبل