Diba ( مادربزرگ )(✿◠‿◠)
هروقت بابام روزنامه میخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمین تو هوا جلوی صورتش نگه میداره، اعتراف میکنم بچه که بودم یواشکی میرفتم پشت روزنامه طوری که پدرم منو نبینه با مشت چنان میکوبیدم وسط روزنامه، پاره که میشد هیچ، عینکش می افتاد و بابا کل مطلب رو گم میکرد.کلاً پدرم 30ثانیه هنگ میکرد. بعد یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکرد و چند تا بدوبيراه ميگفت وحرص میخورد. اما كتكم نميزد و من مانند خر کیف میکردم. تا اینکه یه روزپدرم پیش دستی کرد و قبل از من روزنامه رو کشید و با داد گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبیدم تو عینکه بابام. عینک شکست. كتك مفصلي كه اون روز خوردم باعث شد 5 روز تو شوک بمونم!! الان خوشحالي كه ادب شدم آره؟!
اره خیلی وفته بود
13 سال و 10 ماه و 10 روز و 6 ساعت و 3 دقيقه قبلسلام بهرام جان من از طرف خواهرم تشکر میکنم
13 سال و 10 ماه و 10 روز و 6 ساعت و 2 دقيقه قبلخو چرا دوباره عضو شد؟
13 سال و 10 ماه و 10 روز و 6 ساعت و 1 دقيقه قبلاز اون خسته شده بود
13 سال و 10 ماه و 10 روز و 5 ساعت و 59 دقيقه قبل
13 سال و 10 ماه و 10 روز و 5 ساعت و 58 دقيقه قبل