@...غزلواره ... غزل جونی ............مینویسی ارام و بی دغدغه بدون هیچ مخاطبی ............ و من میگویم چه زیبا ..................دوست نازنینم .....دلم برات تنگ شده بود....
فدای مهربونیات .....................خیلی دلم میخاد همیشه همه نوشته هاتو بخونم ... ومیخونم معمولا و اینکه لایک نمیشه ..بابت سرعت بدمه ..مدتیه اینجوری شده ..
مثل همیشه مهربونه قلمت ...و پستای ارسالیت ...درست مثل دل قشنگت ...
طوفان واژه ها
با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده ست
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده ست
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه هاست
شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست
می رفت سمت روضه ی یک شاه کم سپاه
آیینه ای زفرط عطش می کشید آه
انبوه ابر نیزه و شمشیر بود و ماه ....
شاعر رسیده بود به گودال قتلگاه
فریاد زد که چشم مرا پر ستاره کن
مادر بیا به حال حسینت نظاره کن
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب ، قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت
تن را جدا و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب <<فرشچیان>> گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
بر پیکرش به جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
خورشید سربریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود
او کهکشان روشن هفده ستاره بود
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ....
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ....
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ....
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس ...

13 سال و 9 ماه و 28 روز و 2 ساعت و 51 دقيقه قبلتكبير
13 سال و 9 ماه و 28 روز و 2 ساعت و 48 دقيقه قبلنخند سارا راس میگم ..!!
13 سال و 9 ماه و 28 روز و 2 ساعت و 47 دقيقه قبلبعله .. بعله بهرام
13 سال و 9 ماه و 28 روز و 2 ساعت و 46 دقيقه قبلصد در صد مفافقم رها...


13 سال و 9 ماه و 28 روز و 2 ساعت و 45 دقيقه قبلهمیشه اینو به مامانَمَم میگم اما بد نیگام میکنه و با احساساتم بازی میکنه...