هیچ چیز در این دنیا تصادفی نیست. هر چیزی درست در همان زمان و مکانی که باید، اتفاق می افتد. ما از تمایلاتی که داریم با خبریم اما از ریشه این تمایلات آگاهی نداریم و به همین دلیل احساس می کنیم که برای رسیدن به خواستههامان آگاهانه و با اختیار عمل می کنیم اما نمی دانیم که ریشه این رفتار در زنجیره وراثتی است که عمری به درازای خلقت بشر دارد. شاید "و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی" اشاره به همین معنی داشته باشد. هنگامی که آدمی به این تسلسل اتفاقات در این زنجیره باور داشته باشد دیگر غم و شادی برایش یکسان است و تسلیم در برابر خواسته های الهی، تن به اراده ی خداوندی میدهد:
گر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند
ما می توانیم درخت هلو بکاریم و پروش دهیم اما نمی توانیم آن را وادار کنیم که هر وقت ما می خواهیم به بار بنشیند و یا هر میوه ای که ما خواستیم، تولید کند. واقعا در تمام ماجراهایی که تا کنون برای ما اتفاق افتاده و زندگی ما را تشکیل می دهد چقدر آگاهانه عمل کرده ایم و حق انتخاب داشته ایم؟
روزها عجیب از دستم میگریزند و من با گذشت هر روز یک روز به انتهای عمرم نزدیک میشوم، نزدیکتر و نزدیکتر تا روزی که دیگر روزی نخواهد بود و باید رفت و آن روزی که دیگر روزی نیست، چندان هم دور نیست و من مانده ام چه کنم؟
پس از گذشت سالها چون موجودی که تازه پا به این دنیا گذاشته است سرگردانم!
بارها فکرکردهام که دریافتهام آن را که باید اما پس از چندی به این نتیجه رسیدهام که این نیست آن چیزی که باید باشد و در به در به دنبال گم شدهام ثانیهها و دقیقهها و ساعتها و روزها و سالها را پشت سر گذاشته ام و هیچ...
سالها در این وادی ، هر لحظه دست به دامن شاهدی شدم و از سفره رنگین این دنیا لقمههای رنگینتر برداشتم ولی کجاست آن شرابی که دوای سالهای تشنگی من است؟
درد من درد بی درمانی است چون اصلا نمیدانم چیست و اصلا چرا هست!
وچرا خیلیها این درد را ندارند و چه راحت زندگی میکنند و چقدرحسرت میخورم به خوابهایشان به خندههایشان به زندگی بچگانهشان...
وقتی با هم مینیشینند و از سود وزیان صحبت میکنند چقدر ابلهاند!
چیزهایی را میخرند و میفروشند که هیچ تعلقی به ایشان ندارد. مینشینند زمین خدا را قسمت میکنند و قولنامه و سند و قباله و هزار بامبول دیگر در میآورند که مالکیت خودشان را ثابت کنند و خداوند خدا آن بالا نشسته و مثل پدری مهربان به این پسران نادان میخندد!
او خوب میداند که این کودکان هیچوقت بزرگ نخواهند شد حتی وقتی پیر میشوند، وقتی موهاشان سفید میشود، حتی وقتی میمیرند هنوز بچهاند و حریص به بازیهای کودکانه خویش...
خداوندا! آیا من هم پیری کودک خواهم بود؟
آیامن هم کودک خواهم مرد؟
ای خدا!
ای واجب!
ای علت!
ای مطلق!
ای کسی که نمیدانم چیستی ولی میدانم که هستی!
به من بگو چه کنم؟!
بیا ره را به من بنمای در بگشای...
به دليل اينکه که اين سحابي شبيه يک مورچه است نام آن را آنت گذاشته اند
اين سحابي داخل کهکشان ما قرار دارد و فاصله آن تا زمين بين 3000 تا 6000 سال نوري ميباشد.
چی بش ده؟
14 سال و 1 ماه و 28 روز و 10 ساعت و 15 دقيقه قبلshab khosh


14 سال و 1 ماه و 28 روز و 10 ساعت و 15 دقيقه قبل
14 سال و 1 ماه و 28 روز و 10 ساعت و 12 دقيقه قبلخوب نرو
14 سال و 1 ماه و 28 روز و 10 ساعت و 9 دقيقه قبل
14 سال و 1 ماه و 28 روز و 10 ساعت و 9 دقيقه قبل