mohammadhossein
برای دیدن چشمانت برای لمس دستانت برای با تو بودن تا قیامت صبر خواهم کرد فرقی نمی کند امروز باشد یا در فرداها یقین در من موج می زند که روزی با تو خواهم بود
mohammadhossein
وقتی خداوند از پشت ، دستهایش را روی چشمانم گذاشت از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم که فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم . . .
mohammadhossein
چقدر از تو نوشتم وچقدر سرودم تورا واشعارم چقدر غزل به تو داد اما مثنوی چشمانت غزل مرا دور میریخت وقتی كه دوبیتی های تورا عاشقانه میسرودم
mohammadhossein
زندگی دفتری از خاطره هاست یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر همسفر سختی هاست چشم تا باز کنیم میگذرد ماهمه همسفریم
mohammadhossein
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار امدنش نشستم وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی که او تمام شد من اغاز شدم وچه سخت است مثل تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن و اینست قصه ی ما .....
mohammadhossein
دلم يك جاي دنج ميخواهد...!! آرام و بي تنش .. جايي باشد غير از اين كنج تنهايي..!! تا آدم گاهي آنجا آرام بگيرد.. مثلا.. آغوش تو..!!
mohammadhossein
من شکستن نمیدانم .... ولی هر کس از کنارم گذشت .... شکستن را خوب بلد
بود.... دلم را.... عهدش را..... غرورم را..... کمرم را !!!..
mohammadhossein
امـــان اَز ایــن بــویِ پــایــیــزی وَ آسِــمــانِ اَبــری ، کــه آدَم نَــه خــودَش مــیــدانَــد دَردَش چــیــســت وَ نَــه هــیــچ کــَسِ دیــگـــر ، فـَـقَــط مــیــدانَـــد کــه هـَـر چــه هَــــــــوا سَــردتَـــر مــیــشَــوَد ، دِلـَـش آغــــوشِ گَـــرم مـــیــخــواهَــد
mohammadhossein
رفتم تو کوه داد زدم .. یعنی از من خوشگل تر وجود نداره ؟ صدا اومد نداره نداره نداره … هچی دیگه مطمئن شدم برگشتم !
mohammadhossein
دلم واسه اول دبستانم تنگ شده! که وقتی تنها یه گوشه حیات وایسادی ! یه نفر میاد و بهت میگه : با من دوست میشی !؟
mohammadhossein
وقتی چشم امیدتان به خدا باشد هیچ چیز آنقدرها عجیب نیست که راست نباشد هیچ چیز آنقدرها عجیب نیست که پیش نیاید هیچ چیز آنقدرها عجیب نیست که دیر نپاید
mohammadhossein
در آيينه مي افتاد وقتي که باد مي آمد و آشفته ام ميکرد، وقتي که غروب ميرفت و نا تمام ميماندم، در آيينه مي افتاد و خدا بازتاب تو بود و تو بازتاب خدا که در آيينه مي افتاد.
mohammadhossein
من آنچه را احساس بايد کرد يا از نگاه دوست بايد خواند هرگز نمي پرسم هرگز نمي پرسم که آيا دوستم داري ؟ قلب من و چشم تو مي گويد به من آري...