mohammadhossein
غضنفر: برو يه نوشيدني واسم بگير پسرش: كولا يا پپسي غضنفر: كولا ... پسرش : دايت يا عادي غضنفر : دايت پسرش : قوطي يا شيشة غضنفر : قوطي پسرش : كوچك يا بزرگ غضنفر : اصلا نميخام واسم اب بيار پسرش : معدني يا لوله كشي غضنفر : اب معدني پسرش : سرد يا گرم غضنفر : ميزنمتا پسرش : با چوب يا دمباي غضنفر : حيوون پسرش : خر يا سك غضنفر : گمشو از جلو چشام پسرش : پياده يا با دو غضنفر : با هر جي برو فقط نبينمت پسرش : باهام مياي يا تنها برم غضنفر : ميام ميكشمت ا پسرش : با چاقو يا ساطور غضنفر : ساطور پسرش : قربانيم ميكني يا تيكه تيكه غضنفر : خدا لعنتت كنه قلبم وايساد پسرش : ببرمت دكتر يا دكترو بيارم اينجا و ... اینجوری شد که غضنفر دق کرد و مُرد! !!
mohammadhossein
رفتم تو کوه داد زدم .. یعنی از من خوشگل تر وجود نداره ؟ صدا اومد نداره نداره نداره … هچی دیگه مطمئن شدم برگشتم !
mohammadhossein
در آيينه مي افتاد وقتي که باد مي آمد و آشفته ام ميکرد، وقتي که غروب ميرفت و نا تمام ميماندم، در آيينه مي افتاد و خدا بازتاب تو بود و تو بازتاب خدا که در آيينه مي افتاد.
mohammadhossein
دل اگر بستي ، محكم نبند ، مراقب باش گره كور نزني ، او ميرود ، تو ميماني و يك گره كور . . .
mohammadhossein
می دونی آدما بین " الف " تا " ی " قرار دارند. بعضی ها مثل " ب " برات می میرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عاشقت می شوند، مثل " م " منتظر می مونند تا یه روز مثل " ی " یارت بشن.
mohammadhossein
گذشته ، تو فریاد تموم گریه هامی، تو خورشید یه بیخوابو سوزوندی... تو آزاری ... تو دردی... یه دیوار بلندی... گذشته مثل کوهی جنس سنگی... چی میشد تمام لحظه های من که میرن... بمیرن که امروز منو از من نگیرن
mohammadhossein
همیشه پشت سر هر مرد موفق ، زنی است که نتونسته جلوی موفقیت شو بگیره
mohammadhossein
مرا به تختم ببندید و تنهایم بگذارید هرچقدر هم نالیدم و فریاد زدم به سراغم نیایید.... من دارم اورا ترک می کنم..!!!
mohammadhossein
بگو تا بدانم خستگی هایم را درجان کدامین سطر بریزم که به چشم تو بیاید بگو تنهایی هایم را میان کدام کلمات پنهان کنم بگو گوش راستت زنگ میزند؟! عزیزم!نگران نشو این منم که مدام ازبدی های تو می گویم!!! اما خدا کنایه ی پنهان درکلامم را بهترمی داند!
mohammadhossein
وقتی ازچشم تو افتادم نمیدانم چه شد
mohammadhossein
وقتی کوچکی دستانی هستند که اشکهایت را پاک کنند وقتی بزرگ می شوی باید دستی باشی که اشکی را پاک کنی و خنده ای بر لبی بنشانی ... و این چه زیباست ...