☂مـُפـَــمـَـבســـآم☂
وقتی خواستن ها بوی شهوت میدهند وقتی بودن ها طعم نیاز دارند وقتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار با هر کسی پر میشود وقتی نگاه ها هرزه به هر سو روانه میشود وقتی غریزه احساس را پوشش میدهد وقتی انسان بودن آرزویی دست نیافتنی میشود دیگر نمی خواهمت نه تو را و نه هیچ کس دیگر را . . .
☂مـُפـَــمـَـבســـآم☂
کاش مردان حرمت مرد بودنشان را بدانند و زنان شوکت زن بودنشان را؛ کاش مردان همیشه مرد باشند و زنان همیشه زن! آنگاه هر روز نه روز “زن”، نه روز “مرد” بلکه روز “انسان” است…
☂مـُפـَــمـَـבســـآم☂
عمریستــ خـ‗__‗ــودم را به خریتـــــــ زده ام …. دلــم برای آن روی سگــ‗__‗ـــم تنگــــــــ شده…
☂مـُפـَــمـَـבســـآم☂
به چه میخندی تو ؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟ به چه میخندی تو ؟ نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟ یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟ به چه میخندی تو ؟ به دل ساده من میخندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست ؟ خنده دار است بخند . . .
☂مـُפـَــمـَـבســـآم☂
صبر کن سهراب ! قایقت جا دارد؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند … وای سهراب کجایی آخر ؟ … زخم ها بر دل عاشق کردن ، خون به چشمان شقایق کردند… ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش سیری چند ؟ صبــــــــ ـــــــــر کن سهــــــــ ـــــــراب …! قایقت جا دارد؟ من را نیز با خود ببر ، اینجا عاشقی بین مردم مرده است . . . . هرچه زخم بود دل من خورده است ....یادته گفتی که آب را گل نکنید؟؟؟.... اینجا مردمانش دل را گل میکنند ... دل را له میکنند... تو کجایی سهراب که دلها رو میبرند ... عشق را ارزان میخرند ... مثل گرگی در لباس آهو .... چنگ می اندازن و قلب ها را میدرند... توکجایی سهرابــ...
☂مـُפـَــمـَـבســـآم☂
من فقط دارم سعی میکنم همرنگ جماعت شوم، اما می شود کمی کمکم کنید! آی جماعت… شماها دقیقا چه رنگی هستید؟
☂مـُפـَــمـَـבســـآم☂
شهر من اینجا نیست ! اینجا… آدم که نه! آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند! و جالب تر ! اینجا هر کسی هفتاد رنگ بازی میکند تا میزبان سیاهی دیگری باشد! . شهر من اینجا نیست! اینجا… همه قار قار چهلمین کلاغ را دوست می دارند! و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد! . شهر من اینجا نیست! اینجا… سبدهاشان پر است از تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند! . من به دنبال دیارم هستم, شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است!
☂مـُפـَــمـَـבســـآم☂
آدمــیزاد در حرف زدن هایش بی ملاحظه است … ! وقتی میخواهد با منطق حرف بزند ؛ احساساتی میشود … وقتی از احساسش میگوید ؛ آرزوهایش لو میرود … وقتی از آرزوهایش یاد میکند ؛ حسرتش رو میشود … وقتی حسرتهایش را روشن میکند ؛ منطق میتراشد … و اینگونه گند میزند به همه ی روابطش … .
☂مـُפـَــمـَـבســـآم☂
گــــفته باشــــم !.!.! مـــن درد مــــــــی کــشــم ؛ تــــو امــــا …. چشم هـــــایت را ببنـــــــد ! سخت است بـدانـــــم می بینی ، و بی خیــــــــــالی … !
☂مـُפـَــمـَـבســـآم☂
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند دیو هستند ولی مثل پری می پوشند گرگ هایی که لباس پدری می پوشند آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند عشق ها را همه با دور کمر می سنجند خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد
☂مـُפـَــمـَـבســـآم☂
تـمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوند که، ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت . انـدازه مـی گـیـری ! حسـاب و کـتـاب مـی کـنـی ! مقـایـسـه مـی کـنـی ! و خدا نـکـنـد حسـاب و کـتـابـت بـرسـد بـه آنـجـا کـه زیـادتر دوستش داشته ای ، کـه زیـادتـر گذشـتـه ای ، که زیـادتـر بـخـشـیـده ای ، به قـدر یـک ذره ، یک ثانیه حتی ! درست از همانجاست که توقع آغاز می شود و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که به نام عشق می بریم…!
☂مـُפـَــمـَـבســـآم☂
مرا دوست داشته باش امــــــا؛ تجربه ام نکن . . . برای آموختن، ابزار مناسبی نیســـــتم .
☂مـُפـَــمـَـבســـآم☂
زبان مشترکی داریم با این همه یکدیگر را نمی فهمیم ما باید مثل غارنشین ها تنها به علامت دست های مان اکتفا می کردیم آن وقت شاید هیچ سوء تفاهمی میانمان جدایی نمی انداخت