Mona
روزی دو نفر در جنگل قدم می زدند ناگهان شیری در مقابل آنها ظاهر شد یکی از آنها سریع کفش ورزشی اش را از کوله پشتی بیرون آورد و پوشید دیگری گفت بی جهت آماده نشو هیچ انسانی نمی تواند از شیر سریعتر بدود مرد اول به دومی گفت : قرار نیست از شیر سریعتر بدوم کا[!]ت از تو سریعتر بدوم و اینگونه شد که شاخه ای از مدیریت بنام مدیریت بحران شکل گرفت!
Mona
خدا شونه هامون رو فقط برای اینکه کوله بار غممون رو روش بذاریم نیافریده آفریده که بعضی وقتها بندازیشمون بالا و بگیم : "به من چه !"
Mona
من از اون آسمون آبی میخوام من از اون شبهای مهتابی میخوام
Mona
امشب هنگام خوابیدن با خود قدری فکر کنیم امروز چه کرده ایم که فردا لایق زنده ماندن باشیم...