Mona
نه آنقدر به تو نزدیکم که با تو آشیان بگزینم، نه آنقدر از تو دور، که به جدایی تن در دهم..... نزدیک تر از تمام سایههای خیالیام و دورتر از فاصله هایی که راه مینامندش ..
Mona
ظاهر انسانها را در روشنائی می توان شناخت و باطنشان را در تاریکی...
Mona
کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد .
Mona
کوچه هاى قدیمى را باریک میساختند تا آدم ها به هم نزدیکتر شوند حتى در یک گذر... اکنون چقدر آواره ایم در این همه اتوبان سرد