arash
به چشم هایَت بگو انقدر برای دلم رجز نخوانند من اهل ِ جنگ نیستم شاعرم خیلی بخواهم گرد و خاک کنم شعری می نویسم آنوقت اگر توانستی مرا در آغوش نگیر ...!
arash
خدای خوبِ من؛ زندگی به سختی اش می ارزد؛ اگر تو در انتهای هر قصه ایستاده باشی ...
arash
یک چیز این میان نیست که فقط من می بینم نمی بینم از «من» بودن است تمرین گم شدن می کنم. نمی شود. وقتی تمام راه را می دانم با کوچه پس کوچه هایش. باز می ترسم از راست گم شدن دیگر به تقویم و فصل نیست. این روزها٬ میان دستهام هستی و نیستی خط خط و راه راه. انگار باران............
arash
من از هفتمین آسمان خواب ها سقوط می کنم تا بالا ترین مذخرف این بلندی رفته بودم لب پنجره داشتم از اين بالا آن پايين يعني همين خيابان لعنتي را نگاه ميكردم نميدانم چه شد هي ديدم دارم نزديك تر ميشوم به آسفالت خيابان. نگو پريده بودم. حالا مرده ام مثل اينكه! دارم بالاي سر خودم راه ميروم ولي كسي نيست كه من را از اين كف آسفالت جمع و جور كند...
arash
دیوانه میشوم وقتی، پشت این نقطه چیزی را نمیبینم! پشت این همه حرف برایم جز دلواپسی نمیماند! در این همه رنگ، رنگی از تو نمیبینم! ... یادت رفته همه چیزمان را ! قرارمان این نبود!بود؟ وقتی برگ زرد خشک شده میبینم یاد قول و قرارمان میافتم! مگذار بیشتر از این بگویم که همان باقی مانده ها هم میریزد! حرمت نگه داشته ام!
arash
به سفر خواهم رفت دور از همهي خيانتها دور از همهي كثيفيها دوربينم را خواهم برد از رقص گوشماهيها عكاسي خواهم كرد و در تنهايي شب دريا خواهم گريست به تنهاييهايم و سبك خواهم شد . برايتان صداي دريا را به يادگار خواهم آورد .............
arash
به تو ختم می شود... حالا می خواهی نگویی ... خب ، نگو! اما من خودم فهمیده ام ... باید یک ربطی باشد، بین تو و همه این دنیا! وگرنه چطور می شود که وقتی ندارمت ، یکهو همهء تنهایی های این دنیا با هم جمع می شوند در یک دل کوچک و آنجا با هم هیئت راه می اندازند! فقط نمی فهمم دل به این کوچکی چطور جا دارد برای تنهایی به آن گُندگی؟!
arash
خدا از اديسون پرسيد: اي بنده بگو در جهان چه كردي؟ اديسون گفت: من الكتريسيته را اختراع كردم، كه با آن خانهها روشن شد، كارخانهها بخاطر برق بوجود آمدند، مردم غذايشان را با آن گرم ميكردند و… خدا گفت: اي بنده! بگو ببينم رسانه ملي ضرغامي هم از طريق الكتريسيته كار ميكرد؟... اديسون سرش را پايين انداخت و خود مسير جهنم را در پيش گرفت.
arash
زن جنس عجيـــــبي ست ..چشم هايش را که مي بنـــــدي ؛ديد دلــــش بيشتر ميشود !دلش را که ميشــــکني ؛بـــــاران لطافت از چشم هايش سرازيــــــر،انگـــــار درست شده تا روي عشــــق را کــــــم کند................
arash
همیشه دلخوش و منتظر تاریخی بودم که اولین تبریکش رو تو بگویی اما نه صدایی شنیدم و نه دیگر دلخوش میمانم کادوی من تبریکی از سکوت نبود
arash
قرن هاست جستجوگر آدم هستم تا لذت خوردن یک سیب سرخ را با او تجربه کنم مشکل از من نیست نه من ، نه سیب سرخ ، نه شیطان تو نایاب شده ای آدم ,,,,,,,,,,,,
arash
کیسه چای با یک نخ به دل لیوان رفت... حرفش را آهسته به لیوان گفت . . . و لیوان... آرام آرام قرمز شد!
arash
چقدر جای تو خالی ست ، جای خالی ات را با هیچ چیز نمی توان پر کرد حتی با گزینه ی مناسب . . .
arash
سری را که درد نمیکند دست مال نمیبندند اما سر من درد میکند برای دستی که مال تو باشد . . .