اومده میگه تو هم از اون چیزا داری؟از کجای لپ تاپت میزنی؟(منظور فلشه)...میگه میدونی منم یکی از اونا دارم که پر از کارتونه؟...با مهربونی میگه میخوای بدمش به تو؟...بعد ادامه میده که: که هروخ خواستم کارتون بذاری برام؟...میگم نه خیرررررر...آغا یاد فلش خوشگل گمشده م افتادم...به یادش یک دقیقه سوکوت
این سریال خدافظ بچه هس که میده موقع افطار؟...هی اون نوزاده رو نشون میده من دلم میییییییره...انقد بچه اونقدی دوس دارمممممم...خواهرامون هم دیگه کوپن بچه دار شدنشون تموم شده بچه مچه نخواهیم داشت...چیکا کنم خُ
لپ تاپم خیلی وخته سمت راستش داغ میکنه شدید بعد منم نمیدونم چشه؟کجاشه؟...بعد فنش هم سمت چپه...بیچاره هی روشن میشه هی فوت میکنه هی فوت میکنه ولی خُ فوتش اونوری میره به اینور نمیخوره...از مسئولین درخواست دارم یه فن هم اینورش بذارن خُ بچه م میسوزه که 24 ساعته روشنه
به همکارم میگم جلللل الخالقققق در عرض 48 ساعت که عضو دنبالر شدم تا حالا 37 نفر فالوم کردن!!!!(البت تا الآن که اینو مینویسم شدن 42 تا)...با خنده جواب میده دختری دیگههههه
خواهرم و بچه هاش خونه مون هستن...بعد بچه ها بیدار که هستن همه ش جیییغ دااااد دعواااا...تو اون سر و صدا من میشینم سر کارم یا درسم...بعد اونا که میخوابن مشغول استراحت میشم به جای اینکه از سکوتشون استفاده کنم...شب که میخوابن هم کارم برعکس میشه که شب شد توضیح میدم
یه همکاری دارم من...خیلی گله ها...ولی وختی باید باشه نیس...ینی وختایی که نیاز به مشورتش دارم!...دو بار آخری هم که بدون مشورت ترید کردم ضرر کردم واسه همین میترسم تنایی دیگه...بعد امروز یه سیگنالی دیدم و نبود که مطمئن باشم و خرید بزنم...70 تومن سود تو دو ساعت رو از دست دادم...الآن شاکی م ازش ها...هععععععی
یه گروه زیرزمینی سه نفره هستیم که هرچن روز یه بار میریم شام بیرون...دو تامون تریدر هستیم یکی هم دوست مشترکمونه...اون دوست مشترک هم خیلی کم میخوره برعکس ما دو تا همکار...اصاً اشتهای آدمو کور میکنه...این سری آخر میگه که فک کنم منو حذف کنید از قراراتون...من میگم نه بابااااا یک سوم شام هایی که میریم رو مهمون توئیم و عایدیمون بیشتر از حرصیه که میخوریم لطف که نمیکنیم بهت...بله اینم از معایب بیرون رفتن با دو تا تریدره
هر از گاهی با سنا بیرون رفتن و دل بهش دادن لازمه ی زندگیمه...کودک درونم رو همبازیش میکنم و هر دو کیف میکنیم شدیییییید:پی...دستشو که گرفتم و دوییدیم باهم و قهقهه خنده ش بلند شد یاد اون سری افتادم که توچال موقع پایین اومدن دستشو گرفته بودم و می دوییدیم
خانواده به زور ما رو دارن میبرن پارک هوامون عوض شه...هرچی هم بهانه آوردیم افاقه نکرد...آخرش هم دست به دامان خواهرزاده ها شدن که با ماچ و موچشون خر بشم...که شدم...ما رفتیم خولاصه
دو روزه شروع کردم واسه کنکور میخونم...از اقتصاد خرد شرو کردم...بعد هی میخونم میگم بح بح چقد بلدم من اینا رو...از اون مبانی اقتصاد سه واحدی که پاس کردم منظورمه...بعد بلافاصله خودم میزنم تو دهن خودم که آره جون عمه ت بلد بودی که اون شد نمره ت؟
بله آیا
14 سال و 1 ماه و 15 روز و 2 ساعت و 34 دقيقه قبل
14 سال و 1 ماه و 15 روز و 1 ساعت و 26 دقيقه قبل